310

شنبه ناهاررفتم خونه مادرشوهرم

بعدظهر مشتری داشتم کاره مشتریو انجام دادم بعدم اومدم خونه مادرشوهرم

چون قرار بود فردای اونشب آش بزاره شب خونشون موندیم

مامانم شام اومد اونجا میخواس بمونه تا باهامون آش رو بار بزاره اما چون خیلی خسته بود بردیمش خونه.

ساعت ۵ صبح منومادرشوهرم آش رو بارگذاشتیم 

تاساعت۱۱ نیم ظهر آش رو هم میزدم

انقد هم زده بودم ک ارتروزگردنم عود کرده بودو از درده گردن کلافه شدم 

مادرشوهرم اشپزی میکرد برای ناهار منم ک سره آش بودم آش۱۰۰ گرمی بود تقریبا بزرگ بود 

ناهار پدرشوهرم اومدناهارو خوردیم بعدم آش رو پخش کردیم 

بارون میباریدو دلبری میکرد

بعدم آش هاییو ک باید بین فامیل پخش میکردیمو برداشتیم منوعماد بردیم 

اومدم خونه 

ازساعت۷ خونرو تمیز کردم تا ۱۰

حموم کردم ولی سردم شده بود لرز کرده بودم شب با کلی لباس و قرص سرماخوردگی خوابیدم صبح بیدارشدم حالم خوب بود 

صبح دوستمو مادرش اومدن خونمون برام دونوع حلوا درست کرد مادرش 

حلوا رو توی تارت گذاشتیم .ب همسایه های واحدمون دادم .بقیشم توی سینی گذاشتم 

بعدظهری مادرشوهرم زنگ زد ک امشب میایم پیشتون بعدم بریم عزاداری 

ساعت نزدیک ۱۰ بود ک اومدن 

با چای و حلوا پذیرایی کردمو بعدم لباس پوشیدیم رفتیم بیرون 

تارته حلواهایی رو ک گذاشته بودم تو سینی رو عماد پخش کرد بین عزادارها

یکم باماشین چرخیدیمو بعدم اومدیم خونه .از بعدظهر شکمم درد میکنه درده عجیبی دارم.

الانم نشستم ک چند دقیقه بعد برم بخوابم.

خیلی خستم.

دلمم برای مامانم تنگه .خونه تنهاست.

+۶/۱۷ اتمام قرص

309

مغزه دیگه یهو دیدی ساعت ۳نیم صبح میره پروفایل پدری ک رفت رو چک میکنه 

ازقضا میبینه پروفایل عوض شده 

عکس خودشو دختره جدیدش با لبخندی از ته دل 

قلبه دیگه لعنتی نمیفهمه ک باباجان ساعت ۳نیم شبه بگیربخواب ن اینکه گریه کنی.

نمیفهمه لعنتی...عجب دل نفهمی.....

عقل هی سعی میکنه دلو اروم کنه مگه میتونه؟

اننننقدر دل بهونه میگیره و گریه میکنه تا عقل هم شروع میکنه ب مرور خاطرات....

هرچقدر میگرده تو گذشته یادش نمیاد اخرین بار کی پدر دخترشو بغل کرده و اینجوری خندیده ....هی باخودش میگه مگه دختره اولش چش بود ک اینجوری میکردباهاش!ک لبخندشم دریغ میکرد ازش!

اخ ک دل دیوونه شروع میکنه ب بیقراری 

عجب شب طولانی ای....

308

ادم بعضی وقتا یه چیزایی از نزدیکترین افراد میبینه میمونه چی بگه چ فکری کنه 

چرا تو زندگی من پدر معنانداره،؟

ن پدره خودم و ن پدرشوهرم....

حسرت یه پدر ب دلم موند.....

هی گریه میکنمونمیتونم جلوی خودمو بگیرم....

دست خودم نیس....

همیشه دوس دارم خوبیارو بگم ولی نمیشه....

307

چند روز پیش رفتم دکتر 

استرس داشتم تا ساعت۱۰شب موندمو نوبتم شد  درواقع اخرین نفر بودم ک ویزیت شد.

دکتر گف برات قرص مینویسم بخربخور شبی دوتا 

۱۵ روز بعد پریود میشی بعدش برو ازمایشاتو بده دوروز بعدم برو سونو گرافی 

بعدم جوابارو برداربیارپیشم ببینم مشکل چیه 

گفتم خیلی میترسم دکتره دیگه بهم گف باید زود بچه دارشم احتمال نازایی هست

گفت نه بابا این چ حرفاییه زده اینجا ما نازایی نداریم 

معاینم کردو گف همه چیز روبراهه برو اوناروانجام بده بعد بیا

خلاصه اینکه خیالم یکم راحت شد 

حالام دارم قرصارومیخورم 

همون روزم بابابزرگ عماد پاش کبود شده بود بخاطر قندخون بالا میخواستن پاشو قطع کنن ک خداروشکر حل شد 

بیمارستانه و این چند روز عماد بجای بابابزرگشم تو مغازه کارمیکنه و ب عبارتی کل نظم زندگیمون بهم ریختست.

امروز سرکاربودم ک مادرشوهرم زنگ زد و گفت که پول دیه رو ریختن براش

۲۰ میلیون.

خوشحال شدم 

اول میخواستن نصف پولو بدن بما اما ازونجایی ک پدرشوارم زرنگ تر از این حرفاس پولو گرفته براخودش و مقدار خیلی خیلی کمی داره بهمون میده 

حدوده سه تومن فکرمیکنم.بازم قطعی نگفتن.

دلم میخواد برم مشهد با این پول اما عمادپاشو کرده تو یه کفش ک الابلا میخواد ک هرچی پول داریم جمع کنه وام بگیره ماشین بخره.

چند روز پیش باهم صحبت کردیم قرار شد هرماه هرچقد ک شد طلا بخریم بزاریم تا زمانیکه بچه دارشدیم اگه کم اوردیم طلامو بفروشیم خرج کنیم پس اندازی باشه برامون.

حالا شایدم این پولی ک مادرشوهرم بده رو طلا بخریم.

هنوز معلوم نیس.اول ببینیم چقد میدن بهمون بعد برنامه ریزی کنیم

موقت

98/6/2

اولین شب دوهفته بعد 

۱۶مرداد اخر