شیرین بازیات
امروز قرار بود ببریمت قصربازی ،ولی از اونجایی ک دفعه ی قبل زیاد خوشت نیومده بود،و نمیتونستی چیز زیادی سوارشی ترجیح دادیم نریم،گفتیم بریم لیلا کوه،اونجا یکم نشستیمو غذا خوردیم،عروسکای بافتنی دستی داشتن یکی برات خریدیم،برای اولین بار انقدر ذوق کردی از داشتنه یه عروسک که منو بابات فقط نگات میکردیم از ذوق کردنات ماهم ذوق میکردیم و لذت میبردیم،
انقد عاشقش شده بودی ک حدنداشت،بغلش میکردی بوسش میکردی نازش میکردی ذووووووق میکردی میخندیدی،بابات انقد تحت تاثیر قرارگرفته بود رفت برات عوضش کنه ب بزرگشو بخره🤣ولی تو قبول نکردی همینو بغل کردی ولش نکردی
اولین باری بود ک تو انقد از یه عروسک خوشت اومده بود.
صبح ک داشتم تواشپزخونه کارمیکردم شنیدم ک داری حرف میزنی،اومدم نگات کردم دیدم وسط پذیرایی نشستی پاهاتو دراز کردی عروسکتو گذاشتی روپات تکون میدی میگی لالا لالا ،نی نی لالا لالا😅
دماغ،زبون،چشم، گوش رو بلدی وقتی میپرسیم همرو با دست نشون میدی وقتی درست میگی خودت ذوق میکنی و دست میزنی،
وقتی میگیم پیشی چی میگه؟میگی میو میو،میگیم هاپو چی میگه؟میگی هاپ هاپ، گاوی چی میگه؟ماااااا
هربار صدات میکنیم میگی :دان؟(جان)
خلاصه که عشقه کوچولوی من ،انقد شیرین زبون شدی ک دوس دارم زمان بایسته و تو ،توی این دوره بمونی
زمان کش بیاد و بزرگ نشی
میدونی از اینکه داری بزرگ میشی خوشحالم،اما همیشه میگم خداکنه وقتی وارد دنیای مزخرفه بزرگسالی میشی دلت شاد باشه،کسی دلتونشکنه خوشحال باشی همیشه ،ومن همیشه تمام سعیمو میکنم واسه خوشحال بودنت واسه زندگی کردنت
تو خون تو رگهامی،تو همه. کس منی