۹ هفته و یک روز
الهی من برای تو بمیرم
الهی من دورت بگردم
الهی من برای اون سرو تنت بمیرم
مااااادر قدو بالاتو بگرده
امروز رفتم دکتر فقط دعا میکردم صلوات میفرستادم ک بگه اون لکه خون لعنتی ناپدید شده باشه
وقتی دکتر مانیتورو نگاه کرد گفت خدااااااا از حالت لوبیا دراومده مامانشششش ۹هفته و یک روزشه مانیتورو نشونم داده همچین که نشونم داد اشک توچشام جمع شد اشکام سرازیر شد
دکتر کلی نازش دادو گف نگا این دستاشه ک یه کوچولو زده بیرون،این سرشه این تنشه و من غرق درخوشحالی بودم فقط توذهنم اون لکه خون بود ک رفته یا ن ولی ازترسم نمیپرسیدم ک رفته یا ن
گف بزار نیمرخشو نشونت بدم هرکارکرد نتونس تکون نمیخورد یهو چرخید دکتر باخوشحالی گف نگاه کن توروخدا نیمرخشو نشون نداد ولی برات چرخید مامانش
ایندفعه با ترس پرسیدم لکه خون؟گفت همه چی نرماله رفع شده
و منی ک نمیدونستم با چه زبونی ازخدای خودم تشکر کنم
عکسه فندوقمو بهم داد
وقتی نشستم توماشین به عمادنشونش دادم
تا خونه گریه کرد ازخوشحالی
خیلی خوشحالم خدایا به همه ی منتظرا یه بچه ی سالم بده