بغض

بغض دارم انقد که دارم خفه میشم 

خونه تنهام ولی نمیخوام گریه کنم نمیخوام اشکام بریزه مقاومت میکنم.

انگار السا ناراحتیمو فهمیده همش تکون میخوره ک بگه من هستم ناراحت نباش

خدایا چرا نباید یه خانواده ی خوب داشته باشم؟چرا نباید تکیه گاه داشته باشم؟چرا نباید یکروز خوشحال باشم از ته دلم؟

من از همه بریدم حتی عماد

من ازهمه متنفرم حتی عماد

چرا هیچکس پیش خودش نمیگه حاملس نباید حرص بخوره؟نباید ناراحت باشه

چرا برای کسی مهم نیستم؟

میگن حرص نخور بفکر بچه باش وقتی کسی بفکرمن نیس من چطور اروم باشم؟چطور حرص نخورم؟

خستم خیلی خسته 

ازهمه بیزارم

دلم میخواد السا بیاد دستاشو بگیرم برم تو یه جایی فقط منو اون باشیم زندگی کنیم هیچکس نباشه باهامون 

هیچ غمی از هیچکس نباشه 

هیچکس نتونه منو ناراحت کنه و نه من میزارم کسی بچمو ناراحت کنه.

+بغض لعنتی سمج تر از این حرفاست نمیزاره نفس بکشم 

نتونستم جلوشو بگیرم بالاخره سرازیر شد 

السا مامان ببخش منو ببخش ک نتونستم وقتی تو وجودمی اروم باشم ببخش ک الان ناراحتم توام ناراحتی مامانی نمیتونم واقعا نمیتونم جلومو بگیرم 

اطرافیانم نمیزارن مامانی 

هیچکس دوسم نداره از کل خانوادم برام یه مادر موند ک اونم هیچوقت برام مادری نکرد درکم نکرد 

قول میدم وقتی اومدی بهترین مادر بشم برات هیچوقت تنهات نزارم 

همیشه درکت کنم پشتت باشم تا غصه نخوری مامانی....

 

 

هجده هفتگی

مامانی از اواسط این هفته که هفته ی هجدهم بودی تکوناتو کموبیش حس کردم 

هرچندروز درمیون یه قر ریز میومدی و من هربار میگفتم نه بابا حرکت روده هامه🤣نمیدونم چرا باور ندارم ک تو داری تکون میخوری

قبلا غصه میخوردم ک تکون نمیخوری الان باورندارم 

اما حس اینکه یه موجود کوچولو توشکمم داره تکون میخوره خیلی خوبه.

هنوز شکمم اونقدرا جلو نیومده خیلی کم بزرگ شده حرکتاتم خیلی ریزو نامحسوسه وقتی ب این فکرمیکنم ک قراره بزرگتر بشی و این تکونا از روی شکم معلوم بشه کلی ذوق زده میشم.

امروز از صبح تکونات بیشتر از روزای قبل شده هیچوقت اینقد تکون خوردناتو احساس نمیکردم...از صبح تقریبا ۴ یا ۵ بار احساس کردم 

وسایل اتاقتو همرو خریدیم بجز پرده های اتاقت 

هنوز جابجا نکردیم وسایلاتو اگه این بابای تنبلت تکون بخوره اونم درست میکنیم خوشگل میشه....

کاش این پنج ماهم زودی بگذره تا ببینمت تا بغلت کنم و از تهوع راحت شم از حالتای بد راحت شم از پا درد و لگن درد راحت شم....

چندروزی میشه ک پا دردای شبانه شروع شده صبح ک بیدارمیشم شبیه یه تیکه چوب خشک شده میشه پاهام و لگنم...

اما توخوب باش من همرو تحمل میکنم

خانواده همسر

بدی هایی ک دارن میکنن خیلی زیاده 

حرفایی ک میزنن خیلی زیاده

از زمانیکه باردار شدم همش دارم از دستشون از دست حرفاشون حرصوجوش میزنم

ولی دیگه صبرم تموم شده 

دیگه نمیتونم تحمل کنم تصمیم گرفتم برمو با مادرشوهرم حرف بزنم هرچی تو دلمه بگمو خالی شم یا دعوا میشه یا صلح 

ولی دیگه طاقته این رفتارارو ندارم

تاالان یکبار نگفتن بیا این صد هزارتومن برای بچتون یچیز بخرین ما پدربزرگ مادربزرگیم بعد از مادره من که شوهرنداره انتظاره سیسمونی آنچنانی دارن 

ده میلیون تاالان مادرم داده برای سیسمونی بازم براشون کمه 

مادرشوهرم میگه چرا فلان جور تخت نخریدین؟چرا کمد نخریدین؟

عمادمیگه دکترگفته هفته ای ۲بار ماهی بخوره مادرشوهرم میگه بچه خرج رو دستتون گذاشت اره؟نگفتم بچه خرج داره؟

ینی چی اخه این حرفای مزخرف؟مگه شما خرج مارو میدین!

خلاصه ک کم نیس کاراشون و من باید این مشکلاتو هرجور شده رفع کنم وگرنه با چیزی ک من از خودم میدونم بدجور بد پیش میاد

 

جشن تعیین جنسیت

وقتی بادکنک ترکید یه لحظه احساس کردم قلبم وایساد هیجانه اون لحظه رو تاحالا نداشتم 

جوری خوشحال شدم ک حرکاتم دست خودم نبود 

هرکارکردم اشکام نریزه ولی اونا قوی تر بودن.

اصلا فکرنمیکردم دختر باشه شوک بزرگی بهم وارد شد 

باورم نمیشد واقعا آرزوم براورده شده

دخترم یکی یدونم خیلی خوشحالم ک خدا تورو بمن هدیه داد 

خیلی خوشحالم ک خدا این یکی آرزومم برآورده کرد

انقد خوشحالم از بودنت ک فقط خدا میدونه 

مرسی ازهمه ی دوستایی و کامنت گذاشتن برام 

از ته ته ته قلبم دعا میکنم که خدا به تمام کسایی ک منتظرن یه فرشته ی کوچولو بده تازندگیشون شیرین بشه.

دیشب جای همه خالی بود خیلی خفن خوش گذشت.

 

آنومالی

ازشنبه مامانم دیگه نمیره سرکارانقدتهدیدش کردم که خدامیدونه.چون کاری ک میکرد بدرد نمیخورد .ازشنبه هم خونه ی ماست و بهم کمک میکنه عمادنمیزاره ک بره.

امروزصبح رفتم انومالی کللللی هیجان داشتم یه حسی ک تاحالا نداشتم.

از نه و نیم صبح تا یازدهونیم منتظرموندم تا سونو بشم از بسسسسس شلوغ بود.خلاصه که رفتمو اول ب دکترگفتم دکتر بمن نگید ک جنسیت چیه و گفت باشه.

مامانی ستون فقراتت رو دیدم دنده هاتو دیدم چشاتو دیدم دستاتو دیوم من دورت بگردم اخه جذابه من.

فردا جشن تعیین جنسیتمونه چجو ری تافردا صبرکنم

هزارو یکجور فکر اومده تو ذهنم هی میگم پسری بعدمیگم دختری 

همینکه سالمی خداروشکرمیکنم.

فردا میام ومیگم جنسیتو

بدترین رفیق

امروز رفتم خونه ی بابابزرگم 

با خالمینا کلی حرف زدیمو خندیدیم 

بعدظهرباعماد رفتیم بازار وسایل جشن رو گرفتیم 

خوب بود همه چیز تااینکه دوباره پدرشوهرم حرفه دوسته اشغالمو کشید وسط دوباره 

خاستگاری ک برای دوستم پارسال پیداشده بود اط رف پدرشوهرم دوباره پیگیرش شده بودن و پدرشوهرمم بااینکه میدونس من بادوستم قهرم ولی پادرمیونی کرد و ب دوستم زنگ زد و قرار ملاقاته اوناروگذاشت بااینکه گفته بودم شمارشو میدم ب شرطی ک تو بهش زنگ نزنی.... شب به دوستم بعده یکسال پیام دادم گفتم ک بزور شماره رو گرفتن هرمشکلی پیش اومد بمن مربوط نخواهد بود خودت میدونی.سین زد ولی جواب نداد .بماند ک قبل از این چیاشده بود .

از اونطرف از اون یکی دوستمم یجور دیگه باحرفش ناراحتم کرد

یکی دیگه از دوستامم فقط من رفیق بدبختیاش بودم وقتی خوشیامو دیدگذاشتو رفت 

متنفرم ازهمه

آزمایش انومالی

امروز بعدظهر با عمادرفتیم جواب ازمایش انومالی رو گرفتیم 

بردیم ب دکتر نشون دادیم و گفت ک سالمه خداروهزاربارشکر

انقد ذوق کردم ک این یکی رو هم رد کردیم.

دوس داشتم سونوبشم و ببینمت ولی مجبورم صبرکنم تا هفته ی دیگه برای سونوی آنومالی ک هم ببینمت هم جنسیتت معلوم بشه.

دلم برات یذره شده مامانی 

هفته ی دیگه پنجشنبه جشن تعیین جنسیت داریم میگیرم یه جشن کوچولو با ۸تامهمون.دل تو دلم نیس ک ببینم جنسیت چیه.

سونو هم خوب باشه دیگه خیالم راحته راحت میشه .

این روزا نمیدونم چرا اینقد زود دارن میگذرن!من فورا شونزده هفتمه!انگارهمین دیروز بود ک فهمیدم حاملم.

بچه ها کی طبیعی زایمان کرده کی سزارین؟

من دارم دیوونه میشم

اونایی ک طبیعی زایمان کردن میگن طبیعی خوبه اونایی ک سزارین کردن میگن سزارین خوبه ....والا من از هردوش میترسم.