نه ماه و چهارده روز

تو پست قبل نگفته بودم یادم رفت ۶/۲۱رفتم پیش متخصص ارتودنسی

برام دونوع عکس نوشت ک همرو انجام دادم منتظرم عکسا بیان برم واس قالبگیری و.....خوشحالم واقعا بعده چندین سال دندونام ردیف میشن.

چندروزه ب شدت داری اذیت میکنی دمای بدنت دوباره یکم بالاست ولی تب نداری خوابت نامنظم شده دوباره و توخواب هی بیدارمیشی گریه میکنی دندوناتو ب شدت باهرچی ک دم دستت میاد میخارونی ابریزش از دهن داری و لثه هات خیلی سفید شدن دندونای نیشت هم ورم کرده بداخلاقو نق نقو

امروز همینجوری یهویی هوسه عید کردم.اطرافیانم میدونن من چقد عاشق عیدم مخصوصا اولین روزش .واقعا بهم یه حس عالی میده تو این همه حسای منفی .حتی بهش فکرم ک میکنم حالم خوب میشه.

امسال عید بزرگتری ومیدونم قراره کلی شیطونی کنی تومهمونیا

نگرانی

این روزا حالم خوش نیس یکی دوروزم هست ک خبره مرگه مهسا پخش شده دختری ک گشت ارشاد گرفتتش بخاطر بیحجابی و معلوم نیس چ بلایی سرش اومدوفوت کرد

میدونی مامان؟من عاشق دختر بودمو هستم

همیشه دعامیکردم تو دختربشی آرزوی از ته دلم بودی

وقتی نگات میکنم مملو از عشق میشم خداروشکر میکنم واس داشتنت ولی ته دلم میترسم از آینده ی نامعلومت توی این سرزمین میترسم

منو بابات همیشه تلاش میکنیم تو به بهترین شکل ممکن دخترونگی کنی

شاد باشی و رها

ما ب عنوان والدینت اینو میخوایمو براش تلاش میکنیم ای کاش کسی دیگه نیادو دخالت نکنه کاش این حقو ازت نگیرن

این روزا بیشتر ب رفتن فکر میکنم دلیل محکمم هم شده تو اینده ی تو برای تو.

امابه هر دری میزنم واسه رفتن بستس امیدوارم یکیش باز بشه

+پنجشنبه شب نزدیک بود از دستت بدیم انقدر خودمو زدم انقد جیغ زدمو گریه کردم ک قفسه ی سینم هنوز گرفته و درد میکنه

از رو مبل افتادی رو دستت

دستت درد گرفتو گریه ی شدید کردیو نفست بند اومد

کبود شدی و دیگه نفس نمیکشیدی چشات نیمه باز تو بغل بابات بودی

انقد بابا کوبید تو پشتت تا نفست بالا اومد بعد از چندتا نفس کشیدن دوباره نفست رفتو کبود شدی دوباره بابات زد پشتت انقد زد تا نفست دوباره بالا اومد.....

تجربه ای نداشتیم درمورد این موضوع و واقعا مردیمو زنده شدیم شبه بدی بود خیلی بد وقتی صورته کبود و چشای نیمه بازت یادم میاد قلبم تیر میکشه.....

تو قلبمونی

ایستادن

امروز سه بار ب مدت چندثانیه بدونه هیچ کمکی روپاهات وایسادی و من کلی ذوق کردم

شیطون تر و وروجک ترشدی کل روز ازم انرژی میگیری

نمیخوابی و مدام درحال نق زدن یا شیطونی هستی

انقد بیخوابو خستم ک عصاب برام نمونده

سه ماه دیگه تولدته و ایده ی چندانی واس تولدت ندارم

احتمالا یه جشن مثل تعیین جنسیت بگیریم توخونمون

۹ماهگی

نه ماهگیت مبارک قلبم

از شیرین بازیات ک هرچی بگم کم گفتم

از عاشقه بابا بودنت از ناز کردنای قشنگت

ازصداها و آواهایی ک درمیاری

از بوس کردنات از خندیدنات از سفت بغل کردنات

از درو دیوار بالا رفتنات

حالا تواین قشنگیا یسره نق نق زدنا و گریه کردنا و خوب خوابیدنات رو هم میشه فاکتور گرف😄

چجوری اخه؟ کی نه ماه شد؟خیلی سخت گذشتاااا ولی خب گذشت

دیگه هیچوقت یماهه دوماهه سه ماهه ......نمیشی

دیگه رو تشکت نمیخوابی ،منتظرباشی بیام بغل بگیرمت دیگه کم کم داری مستقل میشی این هم باعث ذوقمه هم ناراحت از اینکه ب این سرعت داری از بغلم جدامیشی....

تا ابدو یک روز دوستت دارم حتی اگه تو این دنیا نباشم

اینو بدون هیچکس تو این دنیا ب اندازه ی منو پدرت دوستت نداره

اگه یکروز بهم بگن باید قلبتو بدی با کمال میل تقدیمت میکنم

هیچکسو تو این دنیا به اندازه ی تو دوست نداشتم و نخواهم داشت

نه ماهگیت مبارک نبض زندگی

بی حوصلگی

این روزا حالو حوصله ی حرف زدنو تو مجازی بودن ندارم

نهایت یه استوری بزارم یا جوابه کسیو بدمو دوباره اف بشم

شبا خوابه خوبی نداری روزا هم خواب خوبی نداری.

غذاتم نسبت ب قبل کمترشده از بس بازیگوش شدی

امدوز بخاطر مسئله ای قدیمی رفتم دکتر واس مشاوره امیدوارم ک خوب بشه همه چیز.

پنجشنبه دوتا مادرجونا خونمون بودن آش رشته درست کردن بعدظهرشم خاله سمیرا و خاله شکوفه اومدن خونمون دوره هم آش خوردیم

خستم وحالم میزون نیست

هوا ب شدت گرمه و حاله آدمو بد میکنه

بی عصابترین حالت

هروز یا حداقل یکروز درمیون دارم ب خودم یاد آوری میکنم (تو غلط میکنی حتی ثانیه ای ب بچه ی دیگه حتی فکر کنی)

پیرم کردی ار بس نق میزنی گریه میکنی (نگید بچه بیخود گریه نمیکنه.دقیقا بچه ی من بیخود گریه میکنه. از اون دسته بچه های نق نقو و گریه ای و لجبازه از اوله بدنیا اومدنش بود الانم هست )

جوری کم اوردم در مقابل گریه هات و نق نقات ک دلم میخواد سرمو بکوبم به دری دیواری جایی و برای ۲۴ساعت برم تو بیهوشی

خسته شدم.

هشت ماهوبیست و چهارروز

خیلی چیزا واسه نوشتن بود ک ننوشتم

مثلا اینکه بعده بابات تو مریض شدی ۳روز تب کردی هم زمان من مریض شدم خودمو فراموش کردم اما یسره بتو میرسیدم تا توخوب بشی.....بعده دو هفته دوباره تب کردی بردیمت دکتر ازمایش عفونت ادرار نوشت ولی نتونسم ادرارتو بگیرم ....از جمعه تا دوشنبه تب کردی خفیف اما بعدش خوب شدی تبت ۳۸ونیم درجه میرفتو سریع برمیگشت همش نق میزدی هرچی تو دستته میکنی دهنت و لثتو میخارونی همه میگن این تب واس دندونته نمیدونم

اما همش توهم دارم هروز ک نکنه تب کنی....

مادرجون از سرکار دیگه برای همیشه اومدو پیشمونه تو نگهداریت کمکمون میکنه و من راحتر شدم

قدت رشد کرده۷۰سانت شدی و دورسرتم ۴۲ شده ولی وزنت همچنان همون ۶کیلو نیم

رفته بود بالاها ولی مریض شدی داروخوردی غذات کم شد اومدپایین دوباره

اما بین همه ی این چیزا

امشب همین ده دقیقه پیش تو میز عسلی رو گرفتی و برای گرفتنه قندون ک اون سره میز بود راه رفتی

میز رو گرفتی و قدم برداشتی تا بری قندون رو برداری ومن غشو ضعف رفتم برات دختره زرنگه من

منو بابا عاشقانه دوستت داریم و با دیدنت ذوق میکنیم