322

حالا من تقریبا خوب شدم عماد مریض شده 

مدام تب میکنه 

امروز صبحم بیدارشدیم ک بریم سرکار دیدم کوره ی اتیشه 

شیاف دادم بهش قرص دادم پاشویه کردم زنگیدم مادرش گفتم بره خونمون مراقبش باشه من مجبورم تا شب کارکنم هم باید صبح تاظهر برم مهد هم بعدش برم سالن تاشب

دلم مونده خونه پیشه عماد

خداکنه زود خوب بشه وقتی مریضه کلی غصه میخورم تازه عذاب وجدانم دارم ک از من گرفت مریضی رو

از چهارشنبه تا دیشب ۲بار رفتیم دکتر 

321

دوباره دیشب تب و لرزکردم

دوباره دکتر و امپولو یه خروار دارو 

الانم کسلم بدنم میلرزه

خدایا بسه دیگه خسته شدم

اطرافیانمو خسته کردم 

بیشترازخودم ناراحته عمادم 

همش میبردم دکتر خوابو خوراک نداره

ویروس از کربلا اومده مردم اسیرشدن

320

اینکه از ۶ صبح پاشی بری سرکار خسته و کوفته بعد از کلی سروکله زدن با بچه ها ساعت ۱ از سرکار بیای بعد هی بگی چی بپزم اخرشم ب قرمه سبزی پختن ختم بشه بعد ساعت۳ همسر بیاد و کللللللی از قرمه خوشش بیادو تعریف کنه و بگه خدا مادرتو نگه داره ک چنین دختره خوبو اشپزی تربیت کرده کلللللی انرژی میگیری و خوشحال میشی...هروز از غذاهام تعریف میکنه عاشق دستپختمه اما امروز یجوره دیگه تعریف‌میکرد.هروز زیاد میخوره اما امروز خیلی بیشتر.بعد از یکسالونیم زندگی کردنمون گف تا قبل از ازدواج فکرمیکردم هیچکس دستپختش مثل مامانم نیس اما از وقتی ازدواج کردم غذاهاشو دیگه دوست ندارم.توخیلی خوشمزه تردرست میکنی.اینجوری میشنوم کییف میکنم 😊

پدرشوهرم دنباله کاره خوبه برام.توی دفترخونه فعلا برام داره کار جورمیشه تاببینیم خدا چی میخواد.

واقعا دلم میخواد یه کاریو شروع کنم و تاچندسال ادامه بدم.از ۱۸سالگی ک شروع ب کارکردم هرسال کار عوض کردم خسته شدم.

یسری تغییرات داره توزندگیمون بوجود میاد اما میدونم در دراز مدت انجام میشه واس همین نمیخوام از الان حرفی بزنم ک اگه نشد غصه نخورم.

دلم میخواد تغییراتی توی موهام ایجاد کنم.تایکی دوهفته دیگه انشاالله انجامش میدم.همچنین تغییراتی در سایزم.باید لاغرشم

 

319

بعد از یه هفته درگیریه شدیییید با انفولانزا از دیشب خداروهزاربار شکر حالم بهتره

یه هفته ی جهنمی 

 

318

دیشب باز تب کردم حالم بد شد

رفتم بیمارستان 

دوباره سرم 

دوباره قرص

ازمایش دادم گفتن سالمه

ولی نمیدونم چرا خوب نمیشم

هیچ فرقی نکرد حالم 

تمام بدنم سوراخه از امپولو سرم

عصابم بهم ریختس شدید

همه چیزو امتحان کردم همه چیز

حتی یه اناناس رو خوردم برای دفع عفونت 

قرصام از بس قوی هستن روزی یدونن 

ولی دریغ....

317

از جمعه یکسره مریضم

بزوووور سرکارمیرم 

دوبارسرم زدم 

۴تاامپول پنی سیلین زدم 

چندتاامپول توی سرم ریختن 

کلی سفکسیم و کلداکس و کوفت و زهرمار اما دریغ از خوب شدن

امروز یه کوچولو بهترم 

اما بطور کامل بویاییم از بین رفته .امیدوارم سرماخوردگیم خوب شه بویاییم هم برگرده 

یک هفتس ک هیچی جز مایعات نمیخورم.

خسته شدم از استراحت

امروزم بعد از مهد اومدم خونه مادرشوهرم 

یکم خوابیدم وقتی بیدارشدم دیدم بازحالم بده گریه کردم ...

نه اینکه لوس باشم فقط خسته ام از بیحال بودنو مریضی

انشاالله ک امشب امپول اخریو میزنمو تاصبح خوب میشم.

بچه ها راهکاری برای برگشتن بویایی ندارین؟

316

پنجشنبه تولد دوسته عماد بود 

ویلا سرد بود هی درو پنجره هارو باز میکردن بدتر میشد 

منم ک لباسم نازک بود سرماخوردم 

ساعت ۵ خوابیدیم ۱نیم بعدظهر بیدارشدیم دیدم بله علائم سرماخوردگی دارم شدید

قرصو دارو خوردم گفتم خوب میشم

برنجو ابکش کردم ماکارونی ام پختم 

مرغم ک کبابی کرده بود عماد از روز قبل گذاشتم تو مواد 

میوه هارم شستم چیدم تو ظرف عمادجارو زد 

ظرفارو شستم 

مرتب کردم همه چیزو فقط مونده بود دم کردن ماکارونی و برنج و کباب کردن ک ب عهده عماد بود یهو دیدم حالم خیلی بد شد 

نشستم استراحت کردم اما ن با استراحت درست نمیشد ک 

ساعت ۸ مهمونا اومدن نیم ساعت پیششون نشستم دیدم وای خدا تب و لرز شروع شد 

رفتم ب شوفاژ چسبیدم بافت پوشیدم 

یهو دندونام شروع کرد ب صداخوردن 

۹ عمادکبابارو اماده کرد برای پخت 

من سفره گذاشتم 

سفره گذاشتن همانا و تب و لرزم شدت گرفت همانا 

رفتم زیر ۴تا پتو .جوراب روسری مگه خوب میشه 

اقا مهمونا بدونه من شامو خوردن بعدشم تندتند منو بردن دکتر 

تا ۱۱ما‌ دکتر بودیم 

۴تا  امپول ۳تاش تو سرم ریخت یدونشم عضلانی 

همه ی اینا ب کنار اون تستی ک برای امپوله چرک خشکن زد منو برد رو هوا جوووووووووری میسوخت ک حس میکردم رگام خشک شدن 

بااونهمه امپولو سرم باز سردم بود اومدیم خونه دیگه سردم نبود حالا گرمم بود 

عررررررررق انگار سطل اب ریختن سرم عماد بنده خدا ظرفارو شست بیشتره اشپزخونه رو تمیز کرد 

من قرص خوردم با حالته فوق گرما خوابیدم 

تا صبح چندباری بیدارشدم رفتم دسشویی و چند بارم عماداومد بهم سر زد بیدار شدم 

اخه گفتم من مریضم تو سالن بخواب 

دیگه صبح ۶ پاشدم  رفتم مهد با یه حالت کرخت مربیا اومدن مدیرم اومد منوفرستادخونه الان بهترم خداروشکر

+یسری چیزا اذیتم میکنن یسری فکرا 

+اونموضوع هم حل نشده هنوز