364
روزا میگذرن
خبره خاصی نیس اگرم باشه یادم نیست.
چند روزیه ک اصلاااااااا حالو حوصله ی درست کردن غذارو ندارم.فقط یچی سمبل میکنم میدم به خورده عماده بیچاره
این روزا بیشتر دوستمو میبینمو باهم یا میریم بیرون یا خونه ی هم میریمو گپ میزنیم
پروتکل بهداشتیو هم رعایت میکنیم.
دیشب طی یه عملیات با پسرعموی عماد اشتی کردیم رفتیم خونشون.
قراره یه تغییراتی انجام بدم تو خونمون تغییر دکوراسیون و اضافه کردنه یسری چیزای خوجیل موجیل😍
چاق شدم و برای لاغرشدنم برنامه ای ندارم فعلا.
یه مدته انگیزمو از دست دادم واسه انجامه هرکاری
اخه هرکارمیخوایم بکنیم همه ی راه هارو میبندن به رومون.
کاش بشه زود ازینجا بریم .
راستی با صفورا هم کات کردم
دوسته صمیمیم ک همش خونمون بودو کلی خوبی کردم بهش
فکربد نکنین به عمادچشم نداش کلا قضیه یچی دیگس ک عصایه توضیحشو ندارم از بس رو عصابمه
اها ترم اخرم اگه خدا قبول کنه چند وقتیه دارم کارایی ک استادا گفتنو انجام میدم تا بره رد کارش این ترم هم.
ببخشید قاطی پاطی نوشتم
فکرم مشغوله کلا
اون عزیزی ک گف عکس لباسمو بزارم بره ادامه مطلب
اول از همه بگم ک بادوسته ۱۳ ۱۴ سالم شیوا ،همونیکه قبل از ازدواجم پیشش کارمیکردم بعد سوتفاهن شده بودو قهرکرده بودیم اشتی کردیم.