241

امروز حوصلم خیییییلی سر رفته بود به هرکدوم از دوستام زنگیدم همه یه ور رفته بودن اخرشم علی موندو حوضش

مامانمو برداشتم رفتم پیش خالم 

خالمم عصاب نداش برداشتیمش بردیم خونه ی عزیزم 

اونجام ده دقیقه موندیمو یا علی خدافظ اومدیم خونه!فقط بنزین مصرف شد بیخودی😐

چند وقته میخوایم بریم مسافرت نمیشه 

انقدی ک فشاره اقتصادی هس ادم نمیتونه تو شهره خودش بره بگرده چ برسه مسافرت😐خدا لعنت کنه باعثو بانیشو 

دونفر از صب تا شب سگ دو میزنیم فقط خرجمون درمیادو قسطامون

حالا ما قشر متوسطیم اینطوری ایم وای ب حال قشر فقیر....

هی پول جمع میکنیم میگیم بریم یه وری بعد میگیم نه نه این پول برا فلان خرج مهمتره بزاریم بدیم اونجا !

حالا فردا قراره بریم ماسوله یکم ناهار بزنیم اونجا 

با خانواده پدرشوهرمینا و مامانم 

هرچند ک دوس ندارم با افرادی ک سنشون ازمون خیلی بالاتره بریم 

اعتقاد دارم زیاد خوش نمیگذره ولی همسنامون پایه ی همه چیزن 

شنبه تولد دوستم بود پارتی فلان 

نبودین ببینین چییییشد همه مست ولی دوتااز دوستامون داغوووون 

تو راه ده بار بالا اوردن هی یه گوشه نگه میداشتیم 

اخرشم از هوش رفتن 

خلاصه هیچی دیگه تا پنج صب بیداربودیم 

چاق شدم نمیدونم چطوری لاغرکنم 

ینی خوبه ک چاق شدم ولی فقط شکمم رو عصابمه حوصله ی دراز نشستو اینا ندارم

من برم کوکو سیبزمینی درست کنم واس شام 

فعلا شبتون بخیر

 

240

اونموقعها وقتی تابستونا میرفتم خونشون میموندم یا اونا میومدن خونمون میموندن همیشه حرف عروسیامون ک میشد کلی ذوق میکردیم 

چی بپوشیم چیکارکنیم ساقدوش بشیم کدوم اهنگو بزاریم...

دوتا دخترعمه هامو میگم 

خواهرن 

یکی ازمن دوسال کوچیکتره یکی پنج سال بزرگتر 

بزرگه امروز عروسیشه و من نیستم

من عروسیم بودو اونا نبودن...

چ روزگاریه.... 

دل خوشی ازشون ندارم

عروسیمم ک عمه هام انقد برام ارزش قائل نشدن ک بیان 

هعیییییی

چی بگم.... از روزگار بگم یا از خانواده ی سنگدل....نمیدونم

بهم زنگ زده میگه عروسیمه کجا کارت بیارم برات با کمال پرویی!!!من بودم هیچوقت روم نمیشد به طرف تک زنگ بزنم چ برسه عروسیم دعوت کنم!

گفتم خوشبخت بشیو فلان خدافظ

انگار اون برام ارزش قائل شد ک بیاد با شوهرش فارق از هرچی بابامه

چون ما مشکلی نداشتیم بابام اینجوری کرد باعثوبانیه همه چیزه 

ولشکن اصلا حرفشونو نزنم 

ولی بگم ک حالتای افسردگی گرفتم 

باهمه میگم میخندم ولی نمیدونم چرا براخودم گریه میکنم 

دیروز جشن عید قدیره مامانم بود داشتم باهاش میرقصیدم وسط رقص بین مهمونا همینطور اشک میریخت ازم!!!!

یا براخودم فکرمیکنمو گریه میکنم....

چ میدونم والا چرااینجوری شدم

جمعه تولد دوسته عماده باهم رفت و امد داریم 

سه روز منو دوستم گشتیم دنبال یه بلوز برامن 

اخرش دیروز ظهر ب زور پیدا کردیم 

امروزم مشتری دارم از اول صبح بیدارم 

بریم ب امید خدا کارو شروع کنیم

239

اینکه یه روزایی مثل امروز یهو یاد بابام میوفتمو گوله گوله اشک میریزم نمیدونم اسمش چیه ولی خیلی بده 

یهویاد بچگیام میوفتم یاده روزای خوبی ک باهاش داشتم 

یاد اون روزایی ک باهاش کشتی میگرفتم 

بالاخره هر ادمی ک الان از زندگیمون رفته یروزی بهترین ادم زندگیمون بود یه روزای خوبی هم داشتیم باهاش 

اینکه دارم مینویسمو همچنان گریه میکنم نمیدونم طبیعیه یا نه 

گاهی اوقات میگم ای کاش مرده بود 

کاش میمردو میتونستم برم سر قبرش بشینمو ب عکسه رو قبرش نگاه کنمو گریه کنم میتونستم با سنگ قبرش حرف بزنمو دردودل کنم 

بهش بگم ک زندگی چقدر بهم فشار اورده 

بگم ک بابا کاش بودی کاش کمکم میکردی 

اینکه زندس ولی پیشم نیس برام سخته سنگینه 

قهرمان هر دختری وقتی بزرگ میشه باباشه ولی من ازین قهرمان محرومم کاش خوب بود کاش پیشم بود کاش برام تکیه گاه بود کاش مثله کساییکه میگن بابامون اینکارو میکنه برامون اون کارو میکنه برامون منم ازبابام میگفتم 

کساییکه ازدواج کردن میدونن وقتی دختر میره سر زندگیش به یه تکیه گاه ک اسمش پدره بیشتر احتیاج پیدا میکنه حالا وای ک پدر باشه ولی پیشت نباشه .... 

پدر زنده باشه ولی زن گرفته باشه پدرباشه ولی برای دختره یکی دیگه پدری کنه.... 

واقعا دلش برام تنگ نمیشه؟واقعا نمیخواد ک منو ببینه ؟واقعا دوس نداره بیاد تو خونه ی دخترش؟

چطور طاقت میاره ۶ماه ینی نصفه سال دخترشو نبینه.... من ک دلم براش تنگ شده خیلیم تنگ.....بااینکه اونهمه بهم بدی کرده...