239
یهویاد بچگیام میوفتم یاده روزای خوبی ک باهاش داشتم
یاد اون روزایی ک باهاش کشتی میگرفتم
بالاخره هر ادمی ک الان از زندگیمون رفته یروزی بهترین ادم زندگیمون بود یه روزای خوبی هم داشتیم باهاش
اینکه دارم مینویسمو همچنان گریه میکنم نمیدونم طبیعیه یا نه
گاهی اوقات میگم ای کاش مرده بود
کاش میمردو میتونستم برم سر قبرش بشینمو ب عکسه رو قبرش نگاه کنمو گریه کنم میتونستم با سنگ قبرش حرف بزنمو دردودل کنم
بهش بگم ک زندگی چقدر بهم فشار اورده
بگم ک بابا کاش بودی کاش کمکم میکردی
اینکه زندس ولی پیشم نیس برام سخته سنگینه
قهرمان هر دختری وقتی بزرگ میشه باباشه ولی من ازین قهرمان محرومم کاش خوب بود کاش پیشم بود کاش برام تکیه گاه بود کاش مثله کساییکه میگن بابامون اینکارو میکنه برامون اون کارو میکنه برامون منم ازبابام میگفتم
کساییکه ازدواج کردن میدونن وقتی دختر میره سر زندگیش به یه تکیه گاه ک اسمش پدره بیشتر احتیاج پیدا میکنه حالا وای ک پدر باشه ولی پیشت نباشه ....
پدر زنده باشه ولی زن گرفته باشه پدرباشه ولی برای دختره یکی دیگه پدری کنه....
واقعا دلش برام تنگ نمیشه؟واقعا نمیخواد ک منو ببینه ؟واقعا دوس نداره بیاد تو خونه ی دخترش؟
چطور طاقت میاره ۶ماه ینی نصفه سال دخترشو نبینه.... من ک دلم براش تنگ شده خیلیم تنگ.....بااینکه اونهمه بهم بدی کرده...