306
دوشنبه شب شام رفتیم خونه مامان چون سه شنبه ک عید بود مامانم سرکاربودمنم کادو گرفتم گفتم دوشنبه شب بریم
گفته بودم ک چندماهه عزیزم اینا خونه مامانم زندگی میکنن تامستاجرشون بره
کادوهای مامانمو داییمو بابابزرگمو دادیم بهشون
خوششون اومد
یه نگاهی ب خونه ی مامانم انداختم دیدم کابینتایی ک سفیدن زرد شدن از بس روغن چسبیده بهشون!!!!
مامانم زن تمیزو وسواسی ایه ولی چون چندماهه سرکارمیره از صبح تا۱۱شب سرکاره وقت نمیکنه تمیزکنه و ازین موضوعم خیلی ناراحته
مادربزرگمم ک پیره نمیتونه تمیزکنه کامل
تصمیم گرفتم ک خودم تمیزشون کنم
سه شنبه صبح مشتری داشتم تاساعت ۱ رسیدم خونه مامانم
مادربزرگم ناهار درست کرده بود
ازساعت۱ خونرو تمیزکردم تا ۵
همه ناهار خوردن من نخوردم موندم کارارو کردم بعد خوردم
کل کابینتارو با دامستوس و سیم ظرفشویی تمیز کردم
هود رو برق انداختم سرامیک اشپزخونه رو سفید کردم یخچالو تمیزکردم
حموم دسشوییو برق انداختم
ساعت۶ بود ک رفتیم خونمون
دیدم لباس داخل کمدا ریختوپاشه جمعو جورشون کردم همانا و کل خونرو تمیزکردم همانا
اتاقو تمیزکردم سالن و اشپزخونه و حمومو دسشویی روهم تمیزکردم
جارو کشیدم طی کشیدم دستمال کشیدم زیره مبلا زیره فرش پشت میزتلویزیون زیرکابینتا دیگه ینی نگم براتون.....همرو هم تندتندتند انجام میدادم چون قراربود ساعت ۹ بریم پارک
تا۸نیم کارارو کردم با سرعت نور دوش گرفتم موهامو خشک کردم یکم ارایش کردم بدو بدو رفتیم پارک
عاقا بزووووور عماد منو رنجر نشوند نگم براتون از وضعیتم
چنان جیغی از اول تااخرش من میزدم ک حس میکردم تارهای صوتیم پاره شدن😐
کل صورتم اشک وسیاهیه خط چشم😐ینی وضعیت اسفناکی بود
ساعت ۱ رفتیم برادرشوهرمو برسونیم خونه و ماشین پدرشوهرمم بزاریم ک دیگه گفتیم دیر وقته همینجا شام بخوریم بخوابیم
صبح وقتی بیدارشدم دیدم تمام بدنم گرفته انگاری چوب خوردم
ولی چاره ای نداشتم بایدمیرفتم سالن مشتری داشتم ب اصرارهای زیاده مادرشوهرم ناهاررفتیم باز اونجا
ک وسط ناهار برادرشوهرم گف ابجی امشب میخوام بیام خونتون بمونم
انقدر خودخوری کردم ک حد نداره
من ادمه حسودو بدجنسی نیستم ولی برادرشوهرم حکم بچمونو داره انگار
وظیفمون شده همه جا ببریمش هرچی میخوریم ببریم براش هرچی میخواد بخریم و هروقت دوس داشت بیادخونمون شب بمونه
زیاد توزندگیمونه و من خوشم نمیادازین موضوع
ب مادرشوهرم غیرمستقیم گفتم نفهمید شوهرمم یبار غیرمستقیم ب باباش گف بازم نفهمید امروز ب شوهرم گفتم من دیگه نمیخوام مبین توزندگیمون باشه همش
من شدم مادرش اینهمه ادم برادر دارن قرارنیس ک همه نگهداره داداششون باشن
اره بعضی جاها بیادباهامون مشکلی نیس ولی ن هرهفته همه جا همه روز
کدوم عروسی هس ک قبول کنه شمادارین سواستفاده میکنین از من .نزار رومون ب هم وا شه
گفت باشه خودم یکاریش میکنم ناراحت نباش.
شب هم ک کلا مبین حرفی از اومدن نزد ولی قراره هروقت حرفی زد شوهرم باهاش حرف بزنه .
بااینکه اینهمه محبت میکنیم همه جا میبریمش جمعه ب مادرشوهرم میگه داداش از وقتی ازدواج کرد منودوس نداره محل نمیده!!!!!
بعد جالب اینجاس مادرشوهرمم اومده این حرفارو ب شوهرم گفته!!!!
دیگه کم مونده بگن عمادبیا بخاطر داداشت باما زندگی کن!
انقد گریه کردم جمعه ...دلم گرفت.... واس همین تصمیم گرفتم دیگه نزارم بیشتر ازین وارد زندگیمون شه چون هرچقدر محبت کردم نتیجه منفی داد.
دوری و دوستی ....
الان یه عده میان میگن تو عروسی تو بدی تو اینجوری اونجوری
عزیزه محترم اگه میخوای انرژیتو هدر بدی بابت این موضوع بدون ک پشیزی برام اهمیت نداره حرفات اینجا جاییه ک من با نوشتن سبک میشم بی زحمت حرفی نزن ک خودتوکوچیک کنی.
یادتونه گفته بووم مادرشوهرم تو خیابون افتاد زخمی شد صورتش ازشهرداری شکایت کردن درخواست دیه دادن؟
چن روزه دنباله بیمه هستن کاراشو امروز انجام دادن
فکرکنم ب این زودیا بگیرن
یادتونه پست قبل چی گفتم؟امروز مادرشوهرم گف پول بهمون بدن میدم ک برین مشهد انقد ذوق کردم ....
ینی میشه؟
خداجونم میسپرم دست خودت