عصابم خورده
خیلی ام خورده
مسئله ی برادرشوهرم دیگه واقعا شده مشکل
بعد از چند وقت گفتم امشب بریم خونه دوستم صفورا
غروب عماد منو برد خونشون بعدم خودش رف مغازه
دورو بره ساعت ۱۰ بود ک پدرشوهرم بهم زنگ زد
بعد از احوالپرسی گف ک یچی میگم ناراحت نشیا دعوا نکنی با عماد!
مبین امشب لج اورده بره بیرون بیاد پیش شما !!!!!!!
گفتم من خونه نیستم !گفت میدونم خونه دوسته شما!!!!!!
غروب مادرشوهرم زنگیده بود میون حرفا گفتم ک خونه دوستمم.
بااین حرفه پدرشوهرم خشکم زد !!!با بی تفاوتی گفتم باشه بیاد!
قرمز شدم داغ شدم عصابم خورد شد خیلیم خورد خیلی خیلی خورد
گفتم خدایا من چ غلطی کردم ازدواج کردم
حتی دوستمینا هم عصبانی شدن گفتن ینی چی!چقدر ادمای بی فکرین
زنگ زدم ب عماد گفت حالا امشبو بیاد گفتم نه مبین بیادمن میام خونه
زنگیدم مادرشوهرم گفتم مامان من خونه دوستمم نمیدونم ایناخوششون بیاد یا نه ک بخوام مبینو بیارم خونشون.من خودمم میخوام امشب بیام خونه اینجا نمیمونم مادرش نیست.
میدونم ک پدرشوهرم بدش اومد
عماد رفته بود ک ماشینو بگیره ب ماملنش حرف میزنه یه عالم .بعدم اومد پیش ما به مامانش زنگ زدو عذرخواهی کرد ک بهش حرف زده .
شام خوردیم فیلم دیدیم ساعت ۱نیم راه افتادیم ماشینو دادیم ب مامانش خودمونم اومدیم خونه با اسنپ
گریه کردم
بغض داشت خفم میکرد الانم همینطور
وقتی رسیدم خونه گریه کردم بغلم کرد گفت من هستم
بعد از چند دقیقه زنگ زد ب مامانش ک بابا ناراحت نشد؟؟؟؟؟؟؟!!!!انگار اشتباه ا ما بود ناراحت تر شدم بغضم بیشتر شد ک با کسی ازدواج کردم ک از باباش میترسه .
الانم خوابیده من نشستم و دارم اهنگ گوش میدمو مینویسم....
بدم میاد از زندگی
از اینکه از خودم استقلال ندارم
سره همه تو زندگیمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۸ ساعت 2:37 توسط s
|