315

فقط میتونم بگم همونقدری ک از پدرم متنفرم از پدرش متنفرم

مثل اینکه زنگه روزای بدم زده شده 

روزای خوبیو نمیگذرونم

پ ن:دیشب ساعت ۸ رسیدم خونه 

تندتند کشک بادمجون درست کردم خونرو تمیزکردم خسته بودم اما حالم خوب بود 

عماد دهونیم اومد خونه 

گف بابا میخواد میوه رو جمع کنه فقط سبزی و سیبزمینی و پیازو اینجور چیزارو بزاره 

عابر بانک بزنه یه طرف مغازه رو 

یه طرفم گوشی فروشی بزنه ک من بمونم برم یاد بگیرم تعمیرات گوشی رو بعد

دنیا رو سرم خراب شد 

بحث کردیم باهم 

گفتم ما ماهی دونیم داریم قسط میدیم 

تا تو بری یاد بگیری تا سرمایه بریزی توی مغازه تا مشتری بیاد 

مگه میشه همچین چیزی!!!

باهم دعوا کردیم

عصابمم الان داغونه 

314

عصابم خورده 

خیلی ام خورده

مسئله ی برادرشوهرم دیگه واقعا شده مشکل 

بعد از چند وقت گفتم امشب بریم خونه دوستم صفورا 

غروب عماد منو برد خونشون بعدم خودش رف مغازه

دورو بره ساعت ۱۰ بود ک پدرشوهرم بهم زنگ زد 

بعد از احوالپرسی گف ک یچی میگم ناراحت نشیا دعوا نکنی با عماد!

مبین امشب لج اورده بره بیرون بیاد پیش شما !!!!!!!

گفتم من خونه نیستم !گفت میدونم خونه دوسته شما!!!!!!

غروب مادرشوهرم زنگیده بود میون حرفا گفتم ک خونه دوستمم.

بااین حرفه پدرشوهرم خشکم زد !!!با بی تفاوتی گفتم باشه بیاد!

قرمز شدم داغ شدم عصابم خورد شد خیلیم خورد خیلی خیلی خورد 

گفتم خدایا من چ غلطی کردم ازدواج کردم 

حتی دوستمینا هم عصبانی شدن گفتن ینی چی!چقدر ادمای بی فکرین

زنگ زدم ب عماد گفت حالا امشبو بیاد گفتم نه مبین بیادمن میام خونه 

زنگیدم مادرشوهرم گفتم مامان من خونه دوستمم نمیدونم ایناخوششون بیاد یا نه ک بخوام مبینو بیارم خونشون.من خودمم میخوام امشب بیام خونه اینجا نمیمونم مادرش نیست.

میدونم ک پدرشوهرم بدش اومد 

عماد رفته بود ک ماشینو بگیره ب ماملنش حرف میزنه یه عالم .بعدم اومد پیش ما به مامانش زنگ زدو عذرخواهی کرد ک بهش حرف زده .

 شام خوردیم فیلم دیدیم ساعت ۱نیم راه افتادیم ماشینو دادیم ب مامانش خودمونم اومدیم خونه با اسنپ

گریه کردم 

بغض داشت خفم میکرد الانم همینطور

وقتی رسیدم خونه گریه کردم بغلم کرد گفت من هستم 

بعد از چند دقیقه زنگ زد ب مامانش ک بابا ناراحت نشد؟؟؟؟؟؟؟!!!!انگار اشتباه ا ما بود ناراحت تر شدم بغضم بیشتر شد ک با کسی ازدواج کردم ک از باباش میترسه .

الانم خوابیده من نشستم و دارم اهنگ گوش میدمو مینویسم....

بدم میاد از زندگی 

از اینکه از خودم استقلال ندارم 

سره همه تو زندگیمه 

313

سلام

ازمایشم و سونو گرافیمو ب دکترنشون دادم

اونروز انقد استرس داشتم ک هی راه میرفتم تو مطب انقدم شلوغ بود ک عصبی ترمیشدم

وقتی دکتر دید گفت خب تنبلی داری .گفتم ینی نمیتونم بچه دارشم؟

یه نگا انداخت گف برای چی نتونی ؟مگه مریضیه لاعلاجه!تنبلیه دیگه قابل درمانه.

الان ‌ ک نمیخوای حامله شی،هروقت خواسی اول خودت اقدام کن اگه نشدی  بیا ما کمکت میکنیم!گفتم ب همین راحتی؟،؟گف دخترم نصف خانوما یا تنبلی دارن یا کیست . میان اینجا حامله میشن دوقلوام میارن کی گفته اخه بچه دارنمیشی، شوهرتم این ازمایشو بده تاازسلامته اونم مطمئن شیم.

خیالم راحت شدو برگشتم خونه .

عماد:یادته گفته بودی خونه بخریم بعد اگه حامله بشی اشکال نداره؟

من:اره چطور

عماد:خب الان چرا از بچه دارشدن ناراحتی؟!!!!

من:باچشمای گرد شده نگااااااه میکنم!

راستش ماشین نداریم خونمونم یه اتاقس نمیخوام بچه توی سختی بزرگ شه.

منم این روزا ازبس کارمیکنم خستم

صبح مهد بعدظهرسالن 

سرم ک میرسه ب بالش خوابم میبره تا۶صبح.

پنجشنبه شب رفتیم ماسوله و بعدم امامزاده ابراهیم 

جمعه ناهار خونه مادرشوهر شام خونه مادربزر گم

اتفاق زیاد افتاده اما الان ک دارم مینویسم چشام نیمه بازه

حالا وقت کردمو عصاب نوشتن پیداکردم مینویسم

312

هفته ی پیش داشتم تو کانال کاریابی دنبال کارمیگشتم ک چشمم خورد به یه اگهی مربی مهدکودک که اتفاقا نزدزک خونمون بود 

گفتم خب حالا زنگ بزنم شاید شد 

زنگ زدمو گف که بیا حضوری

رفتم صحبت کردیم وگفت یه هفته باید بیای ازمایشی بعدش اگه قبول شدی کار کنی 

یه هفته موندمو قبولم کردن 

از اول مهر کارم واقعی شروع شد 

از۷صبح تا ۱۲نیم ظهر پنجشنبه ها و جمعه هام تعطیل.حقوقش زیاد نیس اما دوس دارم این کارو تایمشم خیلی خوبه 

از شنبه تا انروز انقدر ک کار کردم مریض شدم 

همش یپا سالن یپا مهد یپا سونوگرافیو ازمایش و خرید و تمیزکاریه خونه و .....

وااااااقعا خسته شدم وااااااقعا 

حس میکنم پاشنه ی پام هر لحظه درحال شکستنه 

دیشب ساعت ۹رسیدم خونه کارامو کردم ناهاره فردارو اماده کردم رفتم تو تخت

گفتم تاعماد میاد بخوابم که یهو بیدار شدم دیدم ۵صبحه😐

نمیدونستم صبحه شبه 🤣🤣

عمادم بیچاره بدونه شام خوابید 

سیزدهم نوبت دکتر دارم تا بهم بگه جواب سونو و  و ازمایش چیه

امیدوارم چیزجدی نباشه

تاریخ

ادامه نوشته