385

روزها میگذرن

بدون مادربزرگم حالمون خوب نیس

حرف میزنیم راه میریم میخندیم ولی انگار چیزی از وجودمون کنده شده و جای خالیش درد میکنه...

پدربزرگم ک همچناک گریه میکنه و ناله سر میده 

خالم بارشو برده خونه ی مادربزرگم تا داییم و پدربزرگم تنهانباشن غصه نخورن وکسی باشه ک غذا بپزه براشون....

وقتی میرم اونجا دلم بدجورمیگیره 

خونه انگار خالیه....

انگار هیچکس نیس ک باهاش حرف بزنم دردودل کنم....

دلم غصه داره...کاش مرگ وجود نداشت.....کاش ادما دل نداشتن واز مرگ کسی ناراحت نمیشدن....نمیدونم ....

سیگار کشیدن عماد خیلی ازارم میده

روزی یکی دوتا میکشه ولی ازاردهندس برام هرکاری هم کردم ترک نکرد..

ازعجایب زندگی میتونم ب لباس خریدنه پدرشوهرم برای عماد اشاره کنم ک خیلی برامون تعجب برانگیز بود.

چرا کروناتموم نمیشه ؟تاکی باید همینجور با ترس و لرز زندگی کنیم؟

خسته شدم بخدا خسته شدم...

چرا اینجوری شده زندگی؟چرا دقیقا ۳تا وسیله ی کووووووچیک میخریم میشه ۱۰۰هزارتومن؟

چخبره؟چرا دنیا دگرگون شده؟چرا حال دل هیچکس خوب نیس؟

شماچطورین؟

384

1399/7/7 ساعت ۹ شب وقتی خونه ی مشتریم بودم خالم زنگ زد

با گریه و شیون گفت ک عزیز فوت کرد

دستاوپاهام ب وضوح میلرزیدن 

هرچقدر میتونستم گاز دادم وسرراهم رفتم دنبال عماد ورفتیم خونه عزیز

سرکوچه یه عالم آدم جمع شده بود تاجایی ک توان داشتم دوییدم رسیدم توخونه زنای همسایه توخونه بودن 

دوتا مرد ک کادرامبولانس بودن داشتن بهش شوک میدادن 

خالموداییمو بابابزرگم بالاسرش دادمیزدنوگریه میکردن

درازکشیده بود انگار که خوابیده بود 

سروصورتش کبود بود 

چشماش نیمه باز بود اما تموم کرده بود

نفسش دیگه بالا نمیومد

هرچقدر ک توان داشتم جیغ زدم گریه کردم 

حرکاتم دست خودم نبود 

نمیدونستم باید چیکارکنم 

اشکو گریه و شیون بود ک فضای خونه رو پرکرده بود

مادربزرگم چندماهی بود ک خوب شده بود بعداز اون سکته ای ک کرده بود اگه یادتون باشه برده بودمش ام ار ای و سکته کرده بود...

خوب بود تازه راه میرفت قندش اومده بود پایین فشارش میزان شده بود

روز اخر بیدارشد صبحونه اروم اروم حاضرکرد 

ناهارخورد 

با بابابزرگم حرف زد خندیدچای خوردن خدافظی کرد 

با داییم حرف زد باهم غذاخوردن یهوقلبش گرف سکته مغزی و قلبی کرد نفسش رفت کبودشد

امبولانس اومد هرچقد با دستگاه شوک دادن امپول زدن فایده نداشت 

روزای بدی رو داریم میگذرونیم

امروز هفتمه تو خونه ختم انعام میگیریم تعداد کم.

بخاطرکرونای لعنتی کسی نمیاد

ماینا (اسمی ک من ازبچگی مادربزرگمو صدا میزدم) حالا دیگه کیو صداکنم؟

اخخخخخ ک چقد بده این غم.

روحت شاد