روزها میگذرن

بدون مادربزرگم حالمون خوب نیس

حرف میزنیم راه میریم میخندیم ولی انگار چیزی از وجودمون کنده شده و جای خالیش درد میکنه...

پدربزرگم ک همچناک گریه میکنه و ناله سر میده 

خالم بارشو برده خونه ی مادربزرگم تا داییم و پدربزرگم تنهانباشن غصه نخورن وکسی باشه ک غذا بپزه براشون....

وقتی میرم اونجا دلم بدجورمیگیره 

خونه انگار خالیه....

انگار هیچکس نیس ک باهاش حرف بزنم دردودل کنم....

دلم غصه داره...کاش مرگ وجود نداشت.....کاش ادما دل نداشتن واز مرگ کسی ناراحت نمیشدن....نمیدونم ....

سیگار کشیدن عماد خیلی ازارم میده

روزی یکی دوتا میکشه ولی ازاردهندس برام هرکاری هم کردم ترک نکرد..

ازعجایب زندگی میتونم ب لباس خریدنه پدرشوهرم برای عماد اشاره کنم ک خیلی برامون تعجب برانگیز بود.

چرا کروناتموم نمیشه ؟تاکی باید همینجور با ترس و لرز زندگی کنیم؟

خسته شدم بخدا خسته شدم...

چرا اینجوری شده زندگی؟چرا دقیقا ۳تا وسیله ی کووووووچیک میخریم میشه ۱۰۰هزارتومن؟

چخبره؟چرا دنیا دگرگون شده؟چرا حال دل هیچکس خوب نیس؟

شماچطورین؟