سیسمونی

از اونجایی ک سیسمونی رو بابام نیس ک بخره و رو دوشه مادرمه مامان چند روز پیش گف الان ک پول دستمه بریم چندتا تیکه وسایل بزرگ رو بخریم تا وسایلا گرونترنشدن یا اینکه پول از دستم نرفت.

امروز وقت کردیم و منوعمادو مامان رفتیم برای سیسمونی

وقتی وارد مغازه شدیم دلمون غش رفت 

کلی وسایلای خوشگلو تو دل برو

کریر،کالسکه،روروئک،ست حوله حمام،ست تشک و یه سرهمی که مامانم خیلی خوشش اومد خریدیم براش 

خیلی خوشگلن ست حوله سفیده 

ست کالسکه و کریرو روروئک طوسی 

ست تشک هم طوسی سفیده و خرسی داره 

سرهمیشم خرس برجسته داره و کلی گوگولیه

همروگذاشتیم خونه ی مامانم تا وسایلاشو ک تکمیل کردیم اتاقشو بچینیم اواخره بارداری

خیلی خوشحالم ولی یه استرسی دارم تو وجودم

میترسم .....

 

بیمه

بیمه تامین اجتماعی داریم اماتکمیلی نیس.

ازقبل از بارداریم ب عمادمیگفتم پاشو برو بیمه رو تکمیلی کن فردا حامله شدم دیگه از جیب ندیم گوش نکرد

حالا که باردارشدم همش میرم ازمایشو دکترو سونو هربارم آزاد حساب میکنم و کلی پول از دستمو میره بدونه برگشت.

امروز ۸۱۰ هزارتومن فقط شد پول ازمایشم 

عصابم بهم ریخت کلی دادوفریاد کردم براش

الان پاشده رفته دنبالش حالا الانم بخواد تکمیلی کنه برای زایمان باید دوباره ازاد بده چون باید ۹ماه قبل از بارداری بیمه باشی تا پول بده بیمه.

نوش دارو بعد از مرگ سهراب

پنجشنبه و جمعه مهمون داشتم کلی کارکردم پدرم دراومد

مهمونی ک درک نداشته باشه عذاب الهیه

شنبه باید برم صدای قلبشو بشنوم ینی هفته ی هفتم بارداریم. بازم دوستام میگن دیرتر برو امکان داره الان صدای قلبشو نشنوی چون کوچولوعه هنوز .بیشتر تو ۸ هفتگی صداش شنیده میشه .

#مامانی نمیدونم چرا هنوز باورم نمیشه ک تو واقعا هستی ....انگاری عادت کردم که ب سختی بدست بیارم همه چیو .....معجزه ی کوچولوی زندگی من کاش بشه این ۹ ماه بگذرع تمام آزمایشا و سونوگرافی ها و غربالگری ها و..... سالم باشه و من بتونم داشته باشمت.....

اون بالا ها که هستی با خدا حرف بزن بگو هوای همه ی بنده هاشو نگه داره ،بگو اینجا همه در عذابن نگاهی کنه....بگو آدمای دنیا خسته شدن از زدن ماسک و الکل این ویروسو ریشه کن کنه ....بگو مامانی دلش میخواد بدون استرس بره دکتر بره زایمان،وقتی میای توبغلش بدون استرس از کرونا ببوستت،وقتی اومدی بدون استرس از کرونا ،برات جشن بگیره و همه تو جشنت شاد باشن بدون ماسک و الکل باشن و برقصن و شادی کنن....

 

حال بد

دیروز از سرکار اومدم یهو دلم خواست مامانمو دوستشو بگم بیادخونمون شام.

میخواستم برای خودمون ماکارونی درست کنم همونو بیشترش کردم.خونرو مرتب کردم شامو پختم حموم کردم 

قرصامو ک دکترتجویزکرده بودم خوردم فرنوژست و یه قرص ویتامین

منتظر موندم تا بیان.ساعت ۱۱نیم رسیدن.شامو خوردیم.سرسفره نشسته بودم ک احساس گیجی کردم.احساس کردم چشام سنگینه اول فک کردم خوابم میاد ولی خواستم بلند شم ک دیدم نمیتونم و دوباره نشستم عماد متوجه شد گف چیشده گفتم نمیدونم چرااحساس گیجی میکنم.

یهو حالم بدترشد جوریکه هیچی برام واضح نبود چشام تار میدید عماد بلندم کرد برد اتاق دیگه واقعا بدتر شده بودم و فهمیدم ک عوارض قرصه 

مامانم ترسید عمادترسید و حتی خودمم ترسیدم 

نمیتونستم پاشم از جام نمیتونستم دستامو تکون بدم 

بزور بلندم کردنو بردن بیمارستان نزدیک خونمون

بهم سرم وصل کردن یکم حالم جا اومد

ولی لک بینی داشتم دیشب 

نمیدونم بخاطر قرص بود یا بخاطر کار

زیاد نبود ولی خب بود....

استرس گرفتم 

دکترمم امروز نیس

فردا هست 

ازکارمم استعفا دادم دیگه نمیرم میمونم خونه استراحت میکنم تا به امیدخدا بچه بدنیا بیاد اگه منو دق نده .

 

 

ماه رویت شد

با استرس وارد مطب شدم

۶ نفر رفتن داخل تا نوبت من شد

رفتم روبروی دکتر نشستم 

یه دکتر خوش برخوردو اروم و جذاب

سوال پرسید جواب دادم 

و گفتم میشه من توضیحاتمو بدم؟گفت بله بفرمایید

همه رو با اشکایی ک میریختم براش گفتم 

گف اخه چرا گریه میکنی عزیزم؟

باتوجه ب توضیحاتت و عدد بتات الان باید ساک بارداری مشخص باشه خوده جنین هم دیده بشه بعدشم ببین اگه هم دیده نشه میتونیم کاری کنیم ک دیده بشه نگران نباش بعدشم اصلا نشه الان مگه تو چندسالته بازم تلاش میکنین و بچه دارمیشین

گف اماده شو برای سونو 

اولین حرفش گف ساک دیده شد جنین هم خیلی کوچیکه هنوز ۵هفتته 

از شوقو خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم چی بگم 

بعده سونو گف بیا باهات حرف دارم

بازم سوال پرسید و بایدها و نباید هارو گفت و....

و اخرم گف نمیخوای گریه کنی؟

خندم گرفت 

انقدخوشحال شدم ک حد نداشت

ب امیدخدا ۲هفته دیگه میرم برای شنیدن صدای قلبه کوچولوش

خدایا دل همه ی منتظرارو شاد کن

اولین شب تو خونمون

بالاخره تعمیرات خونه تموم شد و از دیروز شروع کردیم ب جابجایی خونه

دیروز کل وسایلارو از خونه ی مادرمو مادرشوهرم برداشتیم اوردیم خونه خودمون

امروزم از صبح وسایلارو جابجا کردیم

من خیلی کم کارکردم همشم کارای سبک 

همه ی کارارو عمادکرد بعدشم ک مادرش اومدو کمک کرد

الانم اولین شبیه ک توخونه ی جدیدمونیم 

۹۰درصد کارا رو کردیم فقط خورده ریزه مونده یکم 

چقد من کابینت دارم یه عااالم کابینت اضافه اومده اصن عاشقش شدم 

خونمون خوشگل شده خداروشکر 

فردارو مرخصی گرفتم

باید پرده فروش بیاد  نصب کنه پرده هامونو 

فردا بعدظهرم برم دکترو سونوگرافی 

انشالله ک سالم باشه 

استرس تمام وجودمو گرفته  

 

فکرای منفی

دیروز رفتم کل سایتای گوگل رو زیرو رو کردم

راجب عدده بتا

نوشته بود که ازمایش بتای ۲ مرحله ای باید اینجور باشه ک درعرض ۴۸ساعت ۲برابر بشه که برای من شد .

اما بازم میترسم

نکنه بچم خارج از رحم باشه

نکنه باز برم دکتر و سونوگرافی کنه و بگه نمیبینتش

میترسم برم دکترکه حرفای منفی بزنه 

یه دکترخیلی خوب پیدا کردم که تو تو بیمارستانی ک مدنظرمه زایمان کنم کار میکنه.

۲تااز دوستام پیشش زایمان کردن تحت مراقبتش بودن ۹ماه.

میخواستم امروز برم پیشش

اما همه گفتن صبرکن هفته ی دیگه برو ک بچه بزرگترشده باشه و توی سونو مشخص باشه استرس نگیری دیگه.

چجوری تا یکشنبه صبرکنم

 

استرس

صبح زود پاشدم رفتم ازمایشگاه برای تست خون مرحله دوم 

ساعت یکربع به ۸ کارم تو ازمایشگاه تموم شد و من کارم ساعت ۹شروع میشه.

سرراه رفتم حلیم فروشی،شنیده بودم ک حلیم واسه بارداری خیلی مقویه، نشستمو یکم خوردم اصلا خوشمزه نبود.

ازونورم پیاده اومدم سرکار ساعت ۸ربع سرکار بودم.

برای ساعت ۳ مرخصی گرفته بودم که زودتر برمو ازمایشو بگیرم

ازمایشگاه نزدیکه محل کارمه

تا ساعت ۳ دلم مثل سیروسرکه میجوشید جوریکه معده درد گرفته بودم

دست خودم نیس نمیتونم عصابمو کنترل کنم ولی استرسی میشم....

انقد دعا کردم انقد دعا کردم ک خدامیدونه

دوستم یهو بهم پیام داد ک لازم نیس تا زمانیکه بری جوابو بگیری صبرکنی بزن تو سایتش برو ببین جوابتو

دستام میلرزید نمیتونستم باکیبردکارکنم

وقتی رفتمو جوابو دیدم به پهنای صورت اشک میریختم 

بتا از ۲۰۰ رفته بود روی ۵۴۸

این ینی بچم کوچیکه زیره ۴هفتس که اومده تو وجودم 

انقد خداروشکر گفتم ک صدام گرفت 

سریع ب عمادگفتم اونم ذووووق 

خدایاشکرت ک یه حال خوب نصیبم کردی

اخره هفته ی دیگه میخوام برم سونوگرافی 

حتما اونموقع میتونن ببیننش 

خدایا اونروزم شادم کن 

 

 

بمون لطفا

دیروز صبح وقتی ازمایش بتا مثبت بود رفتم پیش دکتر

گف چرا انقد دیر اومدی گفتم تنبلی تخمدان دارم فک نمیکردم حامله باشم.گف باید سونو بشی.

سونو کرد گفتم الان میگه جنین خوبه سالمه....ذوق داشتم 

دیدم میگه جنین دیده نمیشه!فقط یه نقطه میبینم!

کیسه ی اب هم خوب دیده نمیشه!

قلبم تندتندمیزد...

گف یا جنین کمتر از ۴هفتس که معلوم نیس

یا اینکه بارداری پوچه /خارج از رحم

دنیا رو سرم خراب شد

گف یه ازمایش برو همین الان بده یکی هم ۴۸ساعت دیگه 

بیارنشونم بده ک ببینم تو ۴۸ساعت عدد بتا نرمال میره بالا یا ن .اگه نرمال بره بالا ینی جنین مشکلی نداره فقط کمتر از ۴ هفتس اگه نره بالا ینی پوچه بعدشم میگم کی بیای برای سونوگرافی دوباره

ازدیروز تاالان مثل دیوونه هام

میدونم نباید حرص بخورم

میدونم رو جنین تاثیرداره اما قلبم نمیفهمه...

مامانی تورو خدا بهم هدیه داد تو توی اوج ناامیدی یهویی اومدی تو دلم 

توروخدا بمون نزار از دستت بدم قول میدم مامانه خوبی برات باشم

توفقط بمون 

خدایا با مثبت شدن تستم فهمیدم پشتمی همیشه خواهش میکنم هدیه ای ک دادیو ازم نگیر 

بهترین پستم

پنجشنبه ۱۴۰۰/۱/۱۲

با شدید شدن درده زیرشکمم به عماد گفتم بره برام نواربهداشتی بخره قطع به یقین تا فردا پریود میشم و سیزده ب درم کوفت خواهدشد

وقتی رفت داروخونه گفتم یه بی بی چک هم بگیر برای اخرین بار تست بزنم .وقتی اومدیم خونه اول بی بی رو تست کردم کاملا بی تفاوت وحتی ب عمادم گفتم ک میدونم منفیه ولی خب بزنم حالا خیالم راحت شه فردا راخت بازی کنیم. با نمایان شدنه یه خط سریع گذاشتمش کنار و با عصاب خورد رفتم میوه ها و وسایلایی ک فردا برای رفتن ب گردش خریده بودیمو شستم عمادم تواین فاصله خوابید.بعد از ربع ساعت رفتم دسشویی چشم ب بی بی چک افتاد چی میدیدم!!!خدای من ۲تا خطه 

انقد هول شدم که دستام میلرزید همیشه میخواستم کیک بخرم و ب عماد بگم ک باباشده اما انقد ک خوشحال بودمو قلبم ب تپش افتاده بود نمیتونستم شادیمو پنهون کنم دوییدم سمت عمادو بیدارش کردمو بهش گفتم ک مثبته تانیم ساعتی رو هوا بودیم بغل میکردیمو میبوسیدیمو خداروشکر میگفتیم ب ۲تامامانا هم گفتیم. اما از یکطرف میترسیدیم ک بی بی چک اشتباه کنه اما مجبوربودیم تاشنبه صبرکنیم برای ازمایش بتا

.شبش رفتیم خونه ی شاهین اینا و ب اوناهم گفتیمو کلی ذوق کردیم همگی باهم.

شب اونجا خوابیدیم و قرارشد ک فرداش بریم طبیعت

۱۴۰۰/۱/۱۳

صبح بیدارشدیمو وسایلارو جمع کردیمو راهی طبیعت شدیم 

متین نزاشت هیچ کاری انجام بدم فقط اروین میزاشتم پیشمو کارارو میکرد.درده زیر شکمم زیادترمیشدو حالا استخون درد و کمر دردم اضافه شده بود 

تا ۷ توطبیعت بودیم ۸نیم برگشتیم توراه برگشت یه بی بی چک گرفتیم استفاده کردم و بازهم مثبت.و من یکم خیالم راحتر شد.با استرس شبوخوابیدم.

۱۴۰۰/۱/۱۴

اول صبح بیدارشدم اومدم ازمایشگاه بعدشم اومدم سرکار

گفتن ۱ اماده میشه جواب.

تا ۱ دلم هزار راه رفت وقتی رفتم گرفتم بزوووور و خواهش ب اون خانوم گفتم ک بگه مثبته یا منفی 

ک گف مثبته.

و این آغازه حس مادرانم بود...

حسی ک خیلی نابه

یجوریم 

انگار ک خودم نیستم انگار که همشون یه خوابه 

من میتونم یه موجود کوچولوی خوشگل داشته باشم

ماله خوده خودم 

فقط برای منو باباشه و من میتونم باهاش زندگی کنم 

اجازه دارم هروقت ک دلم بخواد ببوسمش بغلش کنم 

خدایا؟خیلی ممنونتم 

خیلی دوستت دارم 

مرسی ک راحتر از اونچیزی ک فکرشو میکردم بهم یکی از فرشته هاتو دادی 

بعدظهر میرم دکتر زنان 

برای چکاپ و سونو ....

ببینم چند هفتمه

ارزو میکنم خدا به همه یه فرشته بده 

 

413

۱۴روزه عقب افتاده

علائمش رو دارم اما خبری نیس

بی بی چک میزنم منفیه

عصابم بیشتر خورد میشه 

نمیفهمم برای چی نمیشه

برای تنبلیه 

یا حاملگی

درصده خیلی خیلی کمی رو احتمال میدم ک حاملگی باشه

بیشتر از این عصابم خورد میشه ک میترسم تنبلی تخمدانم پیشرفت کرده باشه 

به ۳تا مطب دکتره خوب زنگ زدم همشون تشریف بردن خارج از کشور

اخه پس کساییکه تواین فاصله ی سفرشون وقته زایمانشونه چی میکنن؟

یا مشکلی اگه پیش بیاد براشون چی؟

خب سفره یک هفته ای برو لامصب

چخبره ۳ هفته؟

منتظرم ک از سفر بیاد دکتره خودم

برم پیشش چکاپ کامل بشم

وارد یه چالش دیگه از زندگی شدم 

ایشالله ک از اینم سالموسربلند بیرون بیام 

 

412

این روزا یه فکری مثل خوره افتاده به جونم

بچه

کلمه ای ک تا چندوقت پیش هرکی میگفت که چرا نمیاری ؟میگفتم نه الان وقتش نیس میخوام خونم بزرگ باشه بچم اتاق داشته باشه میخوام مسافرت برم تا وقتی بچه اومد دیگه ارزوم نباشه بی دردسر برم مسافرت....

اما الان همش استرس دارم...

کاره خاصی واسه بچه دارشدن انجام ندادم...

ینی دکتر نرفتم قرصو دارو نگرفتم....

چون پارسال دکتر گف اول طبیعی اقدام کن نشد بیا پیشم

منم تواین یکماهو نیم فقط اقدام کردم اونم نه اقدامه منظم....

ولی استرس گرفتم که چرا باردارنشدم....

میترسم ....

شاید از نظرشما مسخره باشه بگید توکه کاری نکردی هنوز زوده چرا میترسی ولی میترسم....

چون عمم مشکل منو داشت و ۱۵سال حامله نشد....

میترسم ارث برده باشم.

همش افکار منفی میاد سراغم...

کلا آدم استرسی ای هستم کوچکترین چیزی رو عصابم تاثیر میزاره و فکرمو مشغول میکنه...

خدایا یکاری کن بدون قرص و دارو مادربشم نمیخوام اسیر دسته دکترا بشم