113
امروز منوعماد رفتیم برام لباس تو خونه خرید خوشگلن
توی راه بهم گف مادرشوهرگفته بعده عید بیان خاستگاری عقدکنیم
بعدکه جمعوجور شد اوضاع ازدواج کنیم
یهو انگار اب جوش ریختن رو سرم
سریع گفتم نه
گف چرا سوگند من از بلاتکلیفی بدم میاد،دلم میخوادهمیشه پیشم باشی،زنم باشی محرمم باشی
گفتم توکه قراربود خونه بخری،گفت اونم میخرم تو فقط زنم بشو من خیالم راحت شه
گفتم نه تو قول دادی خونه بخری باخونه بیای خاستگاری تا دهن همه بسته شه
گفتم باشه میخرم میام
دل تو دلم نیس
من یقرون پس انداز ندارم
هرچی دارم خرج خونهو دانشگاهو وسایلا میشه
ازکجا پول بیارم برای جشن ،بابام نیس من جهیزیه ندارم
وای دارم دیوونه میشم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 21:55 توسط s
|