امروز منوعماد رفتیم برام لباس تو خونه خرید خوشگلن

توی راه بهم گف مادرشوهرگفته بعده عید بیان خاستگاری عقدکنیم 

بعدکه جمعوجور شد اوضاع ازدواج کنیم

یهو انگار اب جوش ریختن رو سرم 

سریع گفتم نه

گف چرا سوگند من از بلاتکلیفی بدم میاد،دلم میخوادهمیشه پیشم باشی،زنم باشی محرمم باشی

گفتم توکه قراربود خونه بخری،گفت اونم میخرم تو فقط زنم بشو من خیالم راحت شه

گفتم نه تو قول دادی خونه بخری باخونه بیای خاستگاری تا دهن همه بسته شه

گفتم باشه میخرم میام

دل تو دلم نیس

من یقرون پس انداز ندارم 

هرچی دارم خرج خونهو دانشگاهو وسایلا میشه 

ازکجا پول بیارم برای جشن ،بابام نیس من جهیزیه ندارم

وای دارم دیوونه میشم