114
من:عماد؟ببین بابای من با ازدواج با تومخالفه،بخاطر توام هست ک بامن قهرکرده و جهیزیه نمیده،اگه من با کسی دیگه ازدواج میکردم برام کم نمیذاشت،ولی حالا ک اینطوری شده،منم بپای تو موندم توام موندی و میخوایم ازدواج کنیم،ببین تکلیف من ک روشنه جهیزیه میتونم چیزای جزئی بیارم،توام ک داری خونه میخری،با کمک هم یه جشن کوچیکه عقد میگیریم میریم سر زندگیمون،با پولیم ک کادو بهمون میدن وسایل خونه میخریم و خونه رو پر میکنیم.من عروسی نمیخوام.یه لباس عروس میپوشم توام لباس دامادی،میریم سر زندگیمون به اضافه ی اینکه مامانم باما تو یه ساختمون زندگی میکنه ،من تنهاش نمیذارم.
عماد:خیلیم خوبه،منکه موافقم.هرچقدم ک عروسی مجلل بگیریم باز مردم حرف در میارن دخترخالمم همینکارو کرد،الان بعده یکسال ازدواج ماشین خریدن.ولی من حداکثر تا یکسال دیگه باید بمونم تا خونه بخرم باید پولامو جمع کنم سوگند
من:باشه منم تااونموقع هم درسم دیگه تموم میشه هم کموکاستیامو میخرم.
*فعلا قرار بر این شد تا ببینیم خدا چی میخواد
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 20:47 توسط s
|