اينکه بين اينهمه گرفتاري باباي عمادم بخواديکاري کنه ک عماد دعواکنه،مشت بکوبه ب ديوار،وسايل اتاقشوبشکونه سخته.ديروزبراي اولين بارتوي پارک گريه ي عمادوديدم.بميرم براش.انقدناراحت شدم ک دلم ميخواست زمين دهن واکنه برم توش .دلداريش دادم حرف زدم يکاري کردم ازفکرش دربياد.ميخواست بره خونه ي پسررعموش راضيش کردم بره خونه.ديروز اولين وروديموگرفتم.امروزم قراره دومين وروديموبگيرم.ميخوام پيشرفت کنم.انقدپيشرفت ک چشماي باباموخانوادش کوربشه.امتحاناروهم ک دارم ميدم،نمره ي يکي ده،دومي چهاردهوهشتادوهفت.امتحانه ديروزم خوب بود بالاميشم.امروزم امتحان دارم.ساعت دوازدهونيم بايدبرم انزلي،دوامتحان دارم تاسه،بعدش بايد بيام رشت برم شرکت ازچهارتا شش با وروديم اقاي قاسمي بشينم سراموزشش،بعده اون پرزنت دارم با يکي ديگه تاهشت.خيلي خسته ميشم.ديروزم همينطوربودم.فرداهم همينطورم.فردا ميخوام صفورا دوستمو ببرم تا فالوش کنيم.اگه اوضاع همينطورپيش بره من تو دوهفته ي اوله شروع کاريم سه تا ورودي ميگيرم .يني سه تا زيرمجموعه.وکارموشروع ميکنم.ميخوام علاوه برخودم خيلياي ديگه رو خوشبخت کنم.من بايدزيرمجموعه هامو ب پولوخوشبختي برسونم.بايد ب همه ثابت کنم ک من بانوزده سال سن علاوه برخودم ميتونم خيلياي ديگه روخوشبخت کنم.ديروزيکي ازبچه هاي شرکت ماشين ويژن خريد.درامدش ب ماهي پنج تومن رسيده.همه براش دست ميزديم.انقدخوشحال بود ک نگو.منم ميخرم.منوعمادم ميخريم.ديشب بهم قول داديم ک مث اون خانومواقايي ک توشرکتن و باهم ماهي صدوبيست ميليون درميارن کارکنيموپول دربياريمومادرامونوخوشبخت کنيم.ماميتونيم