حدودا یکماهه پیش بود ک من به همراه زنعموم رفتم دفترکاریابی ک اشنای زنعموم بود تا کار پیدا کنم 

وقتی وارد شدم یه اقای تقریبا جوون نشسته بود رو صندلی مارو ک دید پاشد سلام علیک کردو باهام حرف زدو گف ک کاره مناسبی پیدا کرد بهم میگه ک برم.

شمارشم داد،گف یه اشپز هم یه جا میخوان واسه کار هرکسی ک میشناسیم بهشون معرفی کنیم تا برن حقوقشم خوبهو فلان،زنعموم گف مادرت واس این کار خوبه 

فردای اون روز مادرم به همراه زنعموم رفتن پیشش تاببینن کارو چیکارکنن کجا باید برن،وقتی مامانمینا رفتن اون اقا همش راجب ازدواج حرف زد،که دنبال خانوم خوبیه برای ازدواج ،مادرش همش انتخاب میکنه ولی خودش میگه ک زنمو خودم باید انتخاب کنم.من باید خوشم بیادو ازین حرفا 

به مادرم گف ک دوروز دیگه بیاید اینجا تا کارو براتون درست کنم

مادرم به همراه زنعموم دوباره رف اونجا 

دوباره اقا گفت ک من دنبال زنمو یه زن خوبو نجیب‌،هرکس اینجا میاد همش میخواد اویزون شه من خوشم نمیادو محل نمیکنمو حتی توی تلگرامم پی ام میدن جواب نمیدمو ازین حرفا 

گف شما چندروز بعد بیا بهت نامه بدم برو فلان جا برای کار 

مامانم دوباره چند روز بعد با خالم رفت ،این اقا دیگه خیلی راحت صحبت کرد،گف ک من هشت ساله جدا شدم از خانومم،یه پسر ده ساله دارم،به اصرار مادرم ازدواج کرده بودم ک اونم زنم خوب نبود،بچمو از دوسالگی خودم بزرگ کردم تمام زندگیمه،خلاصه برای مامانمینا چایی اورد ،تنقلات اورد هی مامانمو نگا میکرد،هی با مامانم صحبت میکرد 

اونروز وقتی مادرم رسید خونه ،اون اقا به مادرم اس ام اس داد راجب کار،ولی داخل حرفاش یچیزایی هم میگفت ،مستقیما نمیگف ک خوشش اومده ،ولی چند روز پیش به مامانم گف میای بریم پارک؟میخوام صحبت کنم.مادرم به اصرار من رف اون اقا گف من خیلی ازت خوشم اومده من عاشقت شدم،چرا اینجوری به دلم نشستی رو نمیدونم،تو چقد خانومی ،چقد خوبی،چقد به دلم نشستی،من قصدم ازدواجه،میخوام فکراتوبکنی منم فکرامو بکنم که باهم اگه خدا بخواد زندگی تشکیل بدیم.

مامانم گفت باید فکرکنم.البته ناگفته نمونه ک مادرمم راجب بابام گفت بهش.

خلاصه امروز مامانم رفت پیشش براش به اصرارمن ناهار درست کرد برد محل کار،انقد این مرد بهش محبت کرد،انقد خوبی کرد،انقد دورش گشت،که حد ندارشت،برای مامانم بستنی خرید بعد همش کاکائو میریخت رو لباس مامانم اون تندتند تمیز میکرد،هی میمود پیش مامانم مینشست،عطره خودشو به مامانم هدیه داد گف اینو نگه دار اولین هدیم 

گف عینکت انگارمشکل داره برات عوضش میکنم خوشگل میخرم،

بخوایم ازدواج کنیم برات خونه رو پر از وسایل میکنم،میخوام فردا با خواهرم بریم بیرون اشنا بشین بعد تورو به خانوادم نشون بدم ،میخوام ازدواج کنیم.مامانم گف سه ماهو ده روز من نمیتونم با کسی ازدواج کنم.مرده گف وای سه ماااه من بمونم؟چرا اخه.خیلی ناراحت شد.میخواد جشن بگیره.اصن یه مرده فوق العاده ایه.اشنای زنعمومه چون زنعموم با هیچ ادم بدی رفتو امد نمیکنه ازین بابت خیالمون راحته ک مرده خوبیه،زنعموم خیلی خانواده ی باشخصیتی هستش،چهلوپنج سالشه و از بچگی تو کارخونه حسابدار بوده.

تا امروز مامانم همش دو دل بود،میگف نمیدونه چیکارکنه،بااین بمونه یا بازم برگرده پیش بابام ک معلوم نیس باز چ نقشه ای تو سرشه 

من گفتم حالا ک شانس در خونتو زده درو ب روش نبند بزار زندگی جدیدو تجربه کنی‌،خالم میگه از دستش نده،خودشم دیگه قانع شده ک این اقا خیلی خیلی بهتره 

ایشالله ک بشه اینا ازدواج کنن

در نا امیدی بسی امید است ،پایان شبه سیه سپید است

الهی به امید خودت