143
پدرشوهری بود و عماد
کلی مشتری تومغازه بود
سلام علیک کردمو گفتن بشین اینجا
نشستم مشتریا رفتن ،پدرشوهری داش سبزی میفروخت کارش ک تموم شد اومدپیشمون نشست
بهم اشاره کرد ک عمادوبفرستم پی نخودسیاه
ب عماد گفتم ادامس میخوام
رف سوپرمارکت پدرشوهری گف میخواستم بگم ک با مامانت صحبت کن بگو اگه موافقن ما نوزدهم ک تولدیکی از اماماس بیایم برای امرخیر !با بابات صحبت کنیم
من شوکه شدم ،چشام چهارتاشد !!!
دوازده سیزده روز دیگه؟خاستگاری؟!!!!ب این زودی؟
سرموانداختم پایینو گفتم چشم میگم بهشون
عماد اومد ،دوباره باباش گف برو اب بخر!عماد دیگه فهمید قضیه از چه قراره بیچاره رفتو یربع بعد اومد
تواین فاصله پدرشوهری باهام حرف زد،راجب بابامو اینا
به مامانم گفتم مامانم دوباره بهانه اورده ک بابات هنوز جهیزیه نخریهد تکلیفمون مشخص نیس،هرچقدم بهش میگم بابا من دیگه نمیتونم بگم نه،مسخره بازی ک نیس،سومین باره اجازه میخوان حرف حالیش نیست
بابامم ک هیچی نمیفهمه به کل
حالم از خانوادم بهم میخوره
پولمم ک خوردن هیچی ندارم