چند هفته پیش ک اومدمو پست گذاشتم گفتم قراره بابام برام جهیزیه بخره،قراره بیاد خونه زندگی کنه رو یادتونه؟

الان چند هفته ای از اون ماجرا میگذره 

چقد اون چند روز خوشحالی و سرحالی خوب بود 

چقدمنوعماد ذوق کردیم 

چقدمامانم خیالش جمع شده بود 

دوباره بابام ب مامانم گف ک نمیخواد بیاد زندگی کنه 

هنوزم برام جهیزیه نخرید تکلیف جهیزیمم معلوم نیس 

از یطرف عمادینا روز شماری میکنن واس بعده ماه رمضان و خاستگاری 

از یک طرف مامانم میگه بابات هنوز جهیزیه نخریده اگه نخره چی؟گیریم جهیزیه خرید مگه عروسی فقط جهیزیس؟کلی خرج داره ،اگه مثل قبلا بگه من خرج نمیکنم چی؟من پول ازکجا بیارم؟

موندم اس و پاس 

به مامان میگم حداقل ب بابا بگو خاستگاری ببین چی میگه تا اینجوری هی نگیم اگر اگر اگر

میگه بابات گفته مامحرم نیسیم بایدفکراموبکنم ک میتونم زندگی کنم باهات یا ن ،هیچ اسو زنگی نمیزنه بابات،یکاره برم بگم خاستگاریه؟

میگم خو مادره من برو بگو شاید از خره شیطون اومد پایین از بلاتکلیفی در اومدیم میگه میترسم بگه نه،هی امروز فردا میگه،همش میگه چه عجله ای دارن،حالا بمونن تا ببینم بابات چیکارمیکنه

عمادم با مامانم راجب خاستگاری حرف زد.مامانم بازهمون حرفارومیزنه

به بابامم پی ام میدم مثل غریبه ها رفتار میکنه هی بمن میگه شما،انگار غریبم ،

خانواده ی بابام ک بیشعورن 

خانواده مامانمم ک هرکدوم تو گرفتاری غرقن

خودمم ک از کار بیکارشدم دنبال کارم نمیرم اصلا عصابم نمیکشه تواین اوضاع ،بابام ماهی سیصدوپنجاه میده باهمون سرمیکنم،خرج خونه هم میکنم تازه 

تقریبا یک روز درمیون باعمادم ،باهم بیرون میریم 

اگه اون نباشه من قطع ب یقین میمیرم

هرعکس عکسامو میبینه میگه ببین چ خوشه،با دوسپسرش میره بیرون عکس میگیره ....

کسی از دل داغونم خبرنداره ک 

همه ظاهر قضیه رو میبینن 

خدایا من چ گیری افتادم 

اخه من چیکارکنم؟

یکی بمن بگه من چ غلطی بایدبکنم