1
دليل ساخته ي وب ديگه اين بود ک من راجبه پدرم وزندگيم مينويسم و نميخوام ک عمادبخونه.تواون وب هم هرچي ک راجب بابام بودوحذف کردم همينطورکامنتارو.براي اينکه عمادبيشترازين ناراحت نشه اخه ازينکه نوشتم ادرس عوض ميشه ناراحت شد اونجاگاهي ک باهم بيرون ميريم رو مينويسم.ياخاطراته خوبوبدمونو.خيلي کم پست ميذارم اونم بخاطرعماد.
خب ازچي بگم؟اوهم بابام.هشت روزه نديدمش و فقط ازطريق تلگرام گاهي سلاموعليک ميکنيم.بااينکه ميدونست من مريضم نيومدخونه و حالمونپرسيد...ناراحتم ميکنه اماتحمل ميکنم.روزشماري ميکنم تا دانشگام تموم شه وبرم ارايشگاه.قراربود ک مامانم بره سره يکاري ک متاسفانه اونکارجورنشد.مامانمم ک عصابموداره خورد ميکنه بجاي اينکه سعي کنه روپاي خودش بمونه زندگيه خودموخودشوبسازه هي گريه ميکنه.چرانميفهمه ک باگريه هيچي حل نميشه؟چرانميفهمه ک بايدبجنبه؟؟؟چرا اينقد سسته؟اين عصابموداغون ميکنه.عمادقراره براش يکارتوي کيش جوربشه،اميدوارم ک بشه،بريموازين شهرلعنتي نجات پيداکنيم.اگه اونجاکارپيداشه بعده يکي دوماه ميادوخاستگاريوشروع يه زندگي.نذرکردم ک اينکارجورشه....اها راستي ديشب ب بابام پي ام دادم ک امشب بياخونه دلم برات تنگ شده،فقط براي اينکه مث اوندفعه نره پشت سرم نگه ک سوگندبامن حرف نميزنه اينوبهش پي ام دادم.ودرکمال ارامش ديشب انلاين شد نيم ساعت انلاين بود اماپي ام منو وانکردتانياد،بعد امروزبازش کردوگفت باشه ميام.خيلي جالبه من بايد ب بابام بگم ک بياخونه و پدرم بامنت بياد.هه اينم اززندگيه کيريه ما.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 10:14 توسط s
|