خونه رو مرتب کردیم

میوه و شیرینی و شکلاتو خلاصه هرچی ک بودو جمعوجور کردیم 

ساعت چهارونیم بابامو،عممو شوهرعممو دخترعمه هام اومدن 

لباسموپوشیدم 

انقد استرس داشتم ک نمیدونستم چی بگم ،چیکارکنم ،

صورتم سرخ شده بود

دستام عرق کرده بود

ساعت ۶اومدن 

اول باباش اومد 

شیرینی رو داد بهم 

بعدعماد با دسته گل اومد 

هههه هول شده بود رفت پیش باباش دسته گلو نداد بهم

رفتم دسته گلو بگیرم نزدیک بود عماد بیوفته رو میز از بس هول بود بچم هههه

همه اومدن نشستن 

حرفای معمولی زدن ،خوش و بش کردن

پدرشوهرم مجلسو گرفته بود دستش و میخندیدو حرف میزد

یهو شوهرعمم گف بریم سر اصل مطلب

پدرشوهرم گف هرچی اقای م بفرماین قبوله

بابام گف اقا داماد چکارن

باباش گف بامن کارمیکنه و باقیه صحبتا

بابام گف خب میرسیم ب مهریه 

مهریه هشتصدتا

همه سکوت کردن

اخه خانواده ی عمادینا کلا ب مهر اعتقادی ندارنو تهش صدتامیزارن

چ دختر عروس کنن چ پسر زن بدن

پدرشوهرم گف ن زیاده باهامون راه بیاین 

خلاصه چونه زدن‌،شد دویست تا سکه با ماشین 

قیافه ی عماد دیدنی بود

لبخند یه لحظه از لباش نمیرف 

انقد خوشحال بود ک حد نداش من هم همینطور

چایی بردم شیرینی بردم خوردنو رفتن 

وقته رفتن پدرشوهرم سرمو بوسیدبغلم کرد

عماد پیشش بود 

عمادمیخواس خدافظی کنه دستشو اورد جلو ک دست بده باهام 

پدرشوهرم گف عه عه چراغ قرمزو رد کردی ک ،همه خندیدن 

مادرشوهرم مدام بوسم میکرد بغلم میکرد وقته خدافظی

نامزدیم ۳دی

عقدوعروسیمونم تو یک روز ۱۸اسفندماه

خیلی خوشحالم خیـــــــــلی

خدایا؟نوکرتم بقیه ی حرفامم ک خودت میدونی....

این روزو برای همه ی کسایی ک عاشقن ارزو میکنم