218
بابا مامانش میدونستن
وسایل خریدم براش
سیبیل ،ظرف کیک و چنگال طرح سیبیل ،بادکنک، و...
روز جمعه ۱۱/۱۳ساعت یازده ظهر منو عماد بیدارشدیم بهش گفتم امروز مهمون داریم همشون خانومن زشته تو باشی بینمون،باهزارجورکلک فرستادمش بره خونه،بعدشم گفتم امشب خونه ی فامیلتون دعوتیم با مامانتینا بیاین دنبالم ک بریم
بعدظهرمادربزرگ و پدربزرگم اومدن ،به عموش و زنعموشم گفتم بیان ساعت هفت رسیدن
ب پدرشوهرم زنگ زدم گفتم هفت خونمون باشین
ساعت هفت همه چیز اماده بودولی عمادو مامانشینا پیداشون نبود
ب عمادزنگیدم گفتم کجایین با صدایی ک از عصبانیت میلرزید گف خونه ایم عصابم خورده فعلا خدافظ
ماتم برد!
دوبارع زنگیدم گفتم نگران شدم چیشده،گف هیچی سوگند گفتم الان عصاب ندارم
ساعت هشت زنگ زدم مامانش ،دیدم مامانشم صداش خیلی ناراحت و لرزانه
گفتم چیشده دعوا شد؟گف اره ما میایم یه نیم ساعت دیگه
ساعت یکربع ب ۹زنگیدم عماد گف بابا مبینو کتک زد بعدشم پاشد رفت مغازه
(موضوع ازین قرار بود که ساعت هفت همه حاظر میشن بجز مبین ،لم داده بوده رو مبل با گوشی بازی میکرد،هرچقدرم عماد میگف پاشو لباس بپوش دیرمون شد باید بریم دنبال سوگند گوش نمیکرد ،بعده ده بار ک عماد گف پاشو،بابای عماد ب حرف میاد میگه مبین مگه نمیگیم پاشو لباس بپوش؟مبین میگه حال ندارم نمیام،که باباش عصبی میشه میزنتش بعدشم میگه من هیچ جا نمیام خودتون برین ماشینو برمیداره میره مغازه ،بعدشم عماد کتک مفصل میزنه مبین رو،مبین هم بدتر میشه و لج میکنه کلا لباس نمیپوشه ک بزور لباس میپوشوننش)
ساعت۹عمادومبین و مادرشوهرم میان خونمون
ما قبل از اومدنش شمع روی کیک روشن میکنیم اهنگ تولدت مبارک میزاریم
من با کیک میرم سمت در بازش میکنم و عماد میاد تو شوک میشه،اول مات نگامون میکنه بعد تشکروذوق
پنج دقیقه از شادیمون نگذشته بود ک مامانه عماد میگه برین مغازه بابارو بیارین
ماهم میریم پیش پدرشوهرم،باکلی نازو ادا راضی میشه ک بیاد
وقتی میاد شام میخوریمو میگنو میخندن ولی من ته دلم ناراحت بودم چون شبمو خراب کرده بودن اونهمه تدارک اونهمه استرس همرو خراب کردن
بعده شام کوقع کیک اوردن شد،تا خواستم برم سمت یخچال دیدم عماد مبینو برداشته برده تواتاقم با عصبانیت
رفتم گفتم چیشده ،دیدم عماد مبینو چسبونده ب دیوار با عصبانیت داره حرف میزنه ،کشیدمش کنارگفتم چته عماد گف عصابمو خوردکرد ،تاالان مثل ادم راه میرفت الان ک داشت از کنار بابا رد میشد پاشو گرفت به حالته پا دردـراه رفت ،بابامنو نگاه کرد گفت تو مبینو زدی؟ بابا عصبانی شد فقط میخواد بابا با من بد بشه،گفتم باشه رشته برو بشین میخوام کیک بیارم منتظرن
رفت نشست رو مبل وقتی داشتم کیک میاوردم دیدم عماد اخم کرده مشسته رو مبل ،بابای عماد هم اخم کرده نشسته یه گوشه نگاه نمیکنه ،عصابم یهو خورد شد کیکو با حالت قهر گذاشتم رو میزو رفتم نشستم همه فهمیدن
بعدم چندتا عکس ک بزور توش خندیدم
اونهمه ذوق داشتم برای تولدش اونهمه روز شماری کردم تو چندساعت خرابش کردن،مبین خیلی بچه ی بی ادب و نفهمیه،کلاس چهارمه،خیلی موذی و بیشعوره
تربیت نداره اصلا ،هیچکس ازش خوشش نمیاد
مبین رو بخوایم فاکتور بگیریم از بابای عماد بیشتر ناراحتم
اون ک میدونس دارم تولد میگیرم ،من ک گفتم هفت بیاین
چطور برام ارزش قائل نشد ،چطور اون شب رو برام کوفت کرد
دیروز مامانش بهم زنگید خیلی سنگین جواب دادم گقت چیزی شده ناراحتی؟گفتم نه خوبم
ابروم پیش بابابزرگمیناو عمووزنعموی عماد رف
بعد انتظار دارن دنبک و پشتک بزنم براشون