اتفاق خاصي نيوفتاده.چيزمهمي پيش نيومده.زندگيه کسل کنندم باهمون روا هميشگي درحال سپريه.خودم براي يکم خنديدنم تلاش ميکنم.ميگن خنده باعثه شاد شدن روح ميشه حتي الکي باشه.باعمادحرف ميزنموحرف از دروديوارم حرف ميزنيم.خدا پدره رايتلوبيامرزه ک هرماه ب همراهه يکونيم گيگي ک ازش نت ميخريم پنج هزار دقيقه تماس رايگان ميده.شايد اونم ميدونه ک من بجز عمادکسيو ندارمو دلم باحرف زدن بااون خوش ميشه.منوعماد ديگه مثل قبل اون ديوونه بازيامونو نداريم....يني انقدزندگي رومون فشار اورده ک يادمون رفته اون خل بازيامون.اما بااينحال هم من سعي ميکنم بخندونمش هم اون.... مادرشوهريم ک مث مادر هميشه نگرانمه و بفکرمه.هروزصب صبح بخيرو هرشب شبخير.وسط روزم پي ام ميده ک خوبي عروس خوشگلم؟خوبي دختر نازم؟خسته نباشي.منمک از ساعت هفته صب بيدارميشم ميرم سرکارتا سه بعدظهربرميگردم خونه.وضعيت کارم خوبه.شکر. ديشب خونه ي مادربزرگم بوديم. بابابزرگم قراره براي منومامان ماشين بخره.سه دانگ بنام من سه دانگم مامان.قربونش برم الهي ک هميشه بفکرمونه.معدله دانشگاهم ک هنو نيومده.دوستان بخدا اومدم ب خيلياتون سرزدم و پستاتونوخوندم اما واقعا وقته کامنت ندارم.ميام ک ازحالتون باخبرشم.ببخشيدم.