سلام 

از وقتی متاهل شدم کمتر وقت میکنم ک بیام وبلاگم خونه ی اولم 

زندگی خوبه 

خونه داری هم خوبه 

کارهم خوبه 

صبح میرم سرکار،ساعت ۹میام خونه شام میپزم ناهاره فردارو میپزم خونه رو مرتب میکنم ظرفارو میشورم همه ی کارارو انجام میدم ساعت یک میخوابم 

روزا همینجوری سپری میشن 

بااین تفاوت ک دیگه استرس نیست 

دیگه عصابم بخاطر بابام خورد نمیشه اصلا ازش خبر ندارم ،با زنش خوشه منم با مادرمو عمادو خانوادمون خوشم

تلاش میکنم ،زندگی میکنم

 گاهی بیرون میریم ،خارج از شهر‌،گاهی مهمونی ...

بیشتر خونه ی مادر و مادرشوهرمیریم ...

الانم منومامانم از استخر اومدیم ...

حرفای تو ذهنم پراکندن  ،پراکنده هم مینویسم 

شما ببخشین