234
صبحه شنبه ک از خواب بیدارشدم حس کردم گلوم درد میکنه بیحال بودم
ولی چون دوتا مشتری داشتم مجبور بودم ساعت ۹ صبح پاشم برم سالن
وقتی کاره مشتریارو انجام دادم حس کردم تب دارم ساعت هفته شب اومدم خونه
وقتی رسیدم دوش گرفتم .گرسنم بود نون پنیر وخیاروگوجه خوردم عماد رفت سرکار
رفتم رو تخت ک استراحت کنم ک دیدم بعده چند دقیقه حالم خیلی بده صدام گرفته بود شدید بیحال شدم .مادرشوهرم زنگ زد بهم وقتی صدامو شنید فک کرد گریه کردم یا خواب بودم ک وقتی فهمید مریضم اصرار کرد ک باعماد برم خونشون.عمادساعت یازده اومد خونه اسنپ گرفتیم رفتیم اونجا مادرشوهرم تا ما برسیم برام سوپ درست کرد خوردم چندتا قرصو شربت داد خوردم خوابیدم صبح پاشدم دیدم حالم بازم خوب نیست هرچقد اصرار کردن نرفتم دکتر گفتم خوب میشم شب خوابیدم صبح پاشدم دیدم بازم خوب نشدم
دیروز پدرشوهرم بزور منوبرد دکتر .دکتر رفتن همانا و دوتا امپول یکودویست و یه سرم یک کیلویی همانا.اومدم خونه یهو تب و لرز شدییییید گرفتم
شوهرمو مادرشوهرم پاشویه کردنم تبم۳۹درجه بود بعد دیگه کم کم روبراه شدم
صبح بیدارشدم دیدم حالم خوبه ده از بیحالی خبری نیست ولی ابریزش بینی و عطسه و سرفه همچنان پابرجاست اونم با دارو خوب میشه
امروز ساعت چهارونیم باعماد اومدیم خونه از همون لحظه ک وارد خونه شدم شروع کردم ب تمیزکردن
از یخچالو گازو کابینتا و سرامیکا شروع کردم تا ب اتاق خوابا و تراس و پهن کردن لباسای شسته شده
خونه برق میزد
بااینکه خونه همیشه تمیزه ولی من همش وسواس دارم باید تمیزه تمیزه تمیز باشه
دوش گرفتمو چای دم کردمو با عماد خوردیم
عماد رفت سرکار
سوپی ک مادرشوهر بهم داد رو شام گرم میکنم میخوریم
دنبال وام ازدواجمونیم ،بعد از کلی رفت و امدو گرفتاری هشتاد درصدش درست شده حالا مونده بقیه ک فردا حل میکنیم ان شاالله ک واممونو زود بدن
#یکی از چیزایی روحیمو داغون کرده مسئله ی تجاوز ب کودکانه
خیلی وحشتناکه خیلی
تورو خدا مراقب خودتونو بچهاتون باشید