امروز تولدم بود

از یکماه قبل بهش گفتم نمیخوام تولد بگیری و خانواده هارو دعوت کنیا 

دوس دارم اولین سال دوتایی باشیم یه تولد کوچولو 

تاهمین امروزم بهش گفتم 

بعدظهر بهانه اوردو رف بیرون میدونسم داره تدارکات تولدمیچینه

خداخدامیگفتم ک دونفره باشه

دیدم غروب برد منوخونه ی مامانم 

درو بازکردم دیدم کیک تولدمو اوردنو دستو تولدت مبارک 

انگار اب یخ ریختن رو سرم 

بزور خندیدم بزور روبوسی کردم بزور عکس گرفتم بزورشام خوردم بزور حرف زدم 

همونجا بهش گفتم من نگفتم خانوادگی جشن نگیر؟از کیک ایراد گرفتم از وسایل ایراد گرفتم 

عصابم خورد بود نمیدونستم چی دارم میگم

اومدیم خونه قهر کردم .بغض داشت خفم میکرد گریه کردم

معذرتخواهی کرد چندبار 

ولی بازم نتونستم ببخشم 

انتظار داشتم اولین تولدم بعده عروسیمون دوتایی باشه توخونمون یا بیرون 

دوتایی باشیم بجای پول ک هدیه داد یچیزه خوشگل میبود حتی شده یه شاخه گل 

اونجوری خیلی خوشحال میشدم 

الانم تواتاق خوابه منم تو پذیرایی نشستم یکم گریه میکنم یکمم مینویسم 

خیلی ناراحتو عصبیم