262
دیدین یه وقتایی انقد پُرید که حتی نمیتونید لب ب شکایت بازکنین؟
الان من اونطوریم...حالم خوب نیس ازجمعه...همون لحظه از همون ثانیه...
حرف زدن باهاش همیشه حالمو بدمیکرد...
منم دوس داشتم پدرداشتم...منم دوس داشتم پدرم میبوسید لپامو و میگف دختره باباکیه؟منم دوست داشتم یکبار ب حرفام گوش بده منم دوس داشتم توزندگیمون توخونه پدری ارامش برقرارباشه....منم دوس داشتم اگه یکی پشتش بد میگف یقه پاره میکردم...
چرا اینجوری شد؟!چرا خدا ترجیح داد من طعم پدرداشتنونچشم؟میدونی پدرت مرده باشه و تو بری سرقبرش خیلی بهتره تااینکه داشته باشیو نشه بهش نزدیک شد....
تا قبل از جمعه چرا دروغ بگم؟اره دلم براش تنگ میشد .اره مثل بچه ها وقتی تلویزیون باباهارو نشون میدادگریه میکردمو تندتند اشکامو پاک میکردم ک عمادنبینه.لحظه ی تحویل ساله امسال وقتی داشتن راجب باباها حرف میزدن هق هق میکردمو ازخدا میخواستم امسال دیگه بابام برگرده....ولی الان دیگه نه دیگه برگرده هم نمیخوامش..
مثل اینکه بازن و بچه ی جدیدش حالش خیلی خوبه....
منو ک بچه ی اولشم کاملا فراموش کرده و حتی توخاطره هاشم نیستم...
منو تهدید میکنه هه خنده داره ک یه پدر بچشو تهدید کنه البته پدر نه این.این ک اسمش پدرنیست....
دیشب وقتی عمادخواب بود نگاش میکردم فکرمیکردم...
میگفتم بابام ک رفت بابام وقتی سرمامانم کلاه گذاشت وقتی ولمون کرد من یه روزنه امید داشتم اونم عمادبود....سره پا موندم و کارکردمو کار...از۱۷سالگی کارکردم تا الان ک ۲۲سالمه تابتونم بمونم تو روی هرکسی ک میگف نمیتونی...اما اگه عماد بره چی؟اگه عمادم منو مثل بابام تنهابزاره چی؟
اول گفتم میمیرم ولی بعدگفتم ن دوباره خودمو جمع میکنم....خنده داره این امید ب زندگی ازکجا میاد....
همیشه ب اینده امیدوارم میگم یروزی میرسه ک پشیمون میشه میادو ازم میخواد ک برم پیشش ولی اونموقع خیلی دیره....
راستش دلم یه بچه میخواد ک بهش تکیه کنم ک ارامشم باشه ک امیدوجونه تازه باشه برام....دلم یه موجودکوچولوی ریزمیزه میخواد....ک توبغلم بگیرمشو باهاش حرفای توی دلمو زمزمه کنم بدونه اینکه قضاوتم کنه ...از ادما خسته شدم و دارم راهی رو طی میکنم ک نمیدونم ب کجا ختم میشه
بایدوسایلامو جمع کنم جمعه اثاث کشی داریم ولی فقط تعداد محدودی وسایل جمع کردم حوصلم نمیگیره...
همش لش کردم رو تختخواب ....
دیشب سالگرد عروسیمون بود...عمادبرام اتومو خریددورش بگردم ک بفکره همه چیزهست....
۲۶ش