امروز مستاجرمون میره و کلیدو میده باهاش تسویه میکنیم و میریم خونرو تمیزمیکنیم جمعه بارو میبریم.

همین امروز از صبح تا ساعت۷غروب یسره مشتری دارم نمیدونم ب کدوم کارم بایدبرسم.

گاهی اوقات ک میشینمو فکرمیکنم میبینم دوست زیاد دارم.پای دردودل همه میشینم درهرشرایطی هستم باهاشون ولی وقتی ب خودم میرسم میبینم تنهام.

کسیو ندارم ک باهاش درودل کنم ارومم کنه و بهم راه کار بده.

واسه همین معمولا میریزم تو دلم حرفامو.شاید بخوام یه چیز بگم ک بعدش سریعا حرفو عوض میکنم چون میدونم حوصله ی حرف شنیدنو ندارن فقط دوست دارن خودشون حرف بزننو من گوش بدمو راهکاربدم.

یا اینکه میام اینجاهو دلمو خالی میکنم.اینجا جای خیلی خوبیه برام

البته اگه یه سری ادمه بیشعور نیانو اینجاهم عصابمو بهم نریزن ک من معمولا سعی میکنم نادیده بگیرمشون.

این مدت خیلی کارکردم خیلی بدو بدو داشتم خستم دلم یه خوابه راحت میخواد

منتظرم مشتریام بیان

ناهارو صبحونه هم نخوردم

از قراره معلوم شامم نمیخورم بااین حجم از خستگی 

عماد ناهارخونه مامانشه یکم خیالم از بابت غذاش راحته.

خدایا خودت میدونی دیگه؟