281
دیروز ظهر بادوستام رفتیم استخره نزدیک خونمون خوب بود خوش گذشت
غروب قرمه گذاشتم ک سحری بخورمو امروز روزه بگیرم.
تاساعت ۶نیم صبح بیداربودم بعدم ک هی خوابیدم هی گوشیم زنگ خورد
بخاطر بیخوابی ام کلافه بودم و بدعنق همش غرمیزدمو بداخلاق بودم.کلا خوابم ک بهم میریزه اینجوریم
ب مامانم زنگ زدم گفتم روزه ام برام شامی درست کنه ک برم اونجا
ساعت نزدیکای ۸بود ک نون خریدمو رفتم خونه مامانم به همراه عماد.بعدم عماد رفت مغازه.
با مادربزرگمو مادرم افطار خوردیم.داشتم نمازمیخوندم ک دوسته مامانم زنگ زد گف لباس بپوشین بریم بیرون
ساعت۱۰بود ک اومدو یک ساعتی رفتیم دورزدیمو برگشتیم.
وقتی اومدم خونه باخودم نون اوردم ک عمادنشست یکم با کالباس خوردو خوابید
گوشیم اذیتم میکنه باطریش خرابه شارژرمم خرابه فردابادوستم میرم بخرم شارژر و باطری
دلانم نشستم جلو تلویزیون سحری هم دارم درست میکنم.
عمادعاشق سنگدون مرغه خریده اورده چرخش کرده ب زور میگه باگوشت قاطی کن واویشگا درست کن هرچقدرگفکم خوب نمیشه بوی سنگدان متنفرم اصرارکرد.حالا درست کردم نمیتونم بخورم متنفرم ازبوش.
امیدوارم فردام بتونم بگیرم روزه و اذیت نشم
نمیدونم چرا ازغروب قلبم گرفته نمیتونم نفس بکشم