اومدم سالن مامانم زنگ زد 

گف پروفایل باباتو دیدی؟گفتم ن .گف بچش بدنیا اومد....

سوگند خیلی شبیه بچگیاته....مثل تو تپله لپام داره میترکه....

سکوت سکوت سکوت.....

وقتی خدافظی کردم بغصه تو گلوم نتونس اروم بگیره یهو اشکام سرازیر شدن....

اشک اشک اشک.....

بعدشم ک دیگه تبدیل ب هق هق شد....

دلم گرفته دلم از دنیا و ادماش گرفته....دلم از همه کس و همه چیز گرفته.....

چ دنیای بدی شده.....

چرا الان بابای من نباید پیشم میبود؟برای چی بابام بجای بچه ی خودش تو سن ۵۰سالگی نوه شو بغل نمیکرد؟پس چرا بابای من برام بابا نبود؟انقد از اومدنش خوشحاله ک فورا عکسشو گذاشت رو پروفایلش؟؟؟

اره حسودم اره من حسودم اصن چرا نباید حسود باشم؟چرا کسی ک اومدو زندگیمونوگرفت باید الان خوشحال باشه؟چرا باید بچه ی یه زنه دیگه بهش بگه بابا