بعدازچندماه تحمل روزاي تکراري و توخونه موندنو کارکردن ديشب منوداييمودخترخالم رفتيم دريا،زيرالاچيق نشستيم قليون کشيديمو هله هوله خورديموبازي کرديم.بعدشم رفتيم ساندويچ همبرگرخورديم.درکل خوب بود.هرچندکه عماد هي قهرميکردو ميگف باداييت نرو.اخه داييم جوونه،نميدونم چراعماد نسبت بهش حساسه.هي گيرميده.ولي اخره شب خوب شد باهام.امروزاومدم سرکار فقط يدونه فروختم.اونم جاي برگشتي دادم.اخه من موندم بلانست چرا مردم اينقدمردم ازارن.فک کنين سفارش ميدن اسموادرس ميدن پيک ميبره درخونشون ميگن نميخوايم.خواخه چرا؟تويي ک نميخواستي چراسفارش دادي.تازه بهشون ميزنگيم ميگيم چرابرگشت دادي ميگه سيمکارت ميخوام چيکار؟خو وقتي نميخواي چراازاول سفارش ميدي!!!کم دارن.حالا شکره خدا من برگشتيم خيلي کمه.مثلااينماه شيش تابرگشتي داشتم.بقيه ها زيادتر دارن.حالا خودمو چشم نزنم.ولي درکل اينماهم پول زيادي نميگيرم.همون دويس تومن فک کنم.شکر راضيم باز.نون بازوي خودمه محتاج نيستم.از روز دختر ب بعد ديگه عمادونديدم.فک کنم يک هفته بشه.اخه پدرشوهري يک هفته ازساعت دوتاچهار کلاس بهداشت داره براي مجوز مغازش ماشينو باخودش ميبره.اين يه هفته ک تموم شه ميده ب عماد ک بياد پيشم.فک کنم امروزفرداس ک تموم شه.وضعيت مامانمينا هم ک مث قبل.بدترازقبل.الانم تو ماشينم ازسرکارميرم خونه.غمه عالم افتاده تودلم.چون ميدونم دوباره غرغراي مامانم درانتظارمه.دوس ندارم برم....