326
دیروز زمانیکه عمادداشت جعبه های میوه رو میچید روی قفسه ها و روی چهاپایه مونده بود یهو تعادلش بهم میریزه ازپشت میوفته رو زمین و کمرش دقیقا میخوره ب تیزی میز.
غروب بخاطر یه اتفاق دیگه صورتش
خط میخوره
باباش خروس سربرید گوشتشم داد ب فقیر
نمیدونم چرا انرژی منفی نمیره از زندگیمون و دست از سرمون برنمیداره
اون مرتیکه هم هنوز زندانه و چیزی معلوم نیس.
دلم برای عمادمیسوزه بنده ی خدا کاری ب کسی نداره اما هرچی بلاس سرش میاد
برام لباس خرید یه عالمه
شنبه شب یلداس و من دیشب تا ساعت۴ صبح داشتم کاردستی برای مهددرست میکردم امروزم ازخواب پاشدم درست کردم تازه تموم شد خونرو مرتب کردم جاروزدم ناهارخوردم نشستم اینجا.
بعدظهر میخوام برم ارایشگاه صفایی ب ابروهام بدم ازین شلختگی دراد
برای یلداهم میخوام مختصر تزئیناتی انجام بدم منوعماد خونه بمونیمو عیش و نوش خخخخخ
پدرشوهرمینا میخوان برن خونه ی دوستشون دورهمی گفتن بیاین گفتم نه
راستش از جمعشون خوشم نمیاد.یکم همشون ناراحت شدن اما مهم نیس برام میخواستن بدون هماهنگی من برنامه نریزن.منوعمادزندگیمون مستقله کسی نباید برنامه ریزی کنه برامون .
خدایا خودت کمکمون کن