مدیر بدجور رو عصابمه 

در پی تصمیمی درست هستم

راستش دیگه از کار خسته شدم .

دلم میخواد شب و روز خونه ی خودم باشم البته میدونم ک‌ ب یک هفته نکشیده حوصلم سرمیره اما واقعا دلم میخواد

از بیشعوریای مدیر بخوام بگم نمونش اینکه من باید ۷ صبح برم مهددرو وا کنم درصورتیکه بچه های من ساعت ۹ صبح میان!درواقع بخاطر پیش دبستانی هامیرم ک اونام خودشون مربی دارن لزومی نداره من برم.

خواهره مدیر توی مهد خیرسرش هس ک کمکمون کنه .کمک ک نمیکنه هیچ چیزی هم ازش بخوای با اخمو قیافه انجام میده اون ساعت ۸نیم صبح میاد بعد حقوقشم بامن برابره.کسی ک کلا فقط میشینه اخره سختیه کارش اینه ک دوبار در باز کنه یا یه ابی بده دسته بچه ها ک اونم تاکید میکنم با اخمو قیافه ک وای خسته شدم کمرم دردگرف

کلا ۴تا مربی هستیم

ک دوتامون شیفت صبحیم 

دوتا شیف عصر.دوتامون نوباوه دوتامون پیش دبستان

اون ۳نفر حقوقشون بیشترازمنه.حالا بگم اوکی مربی پیش دبستان کارش یکم سختره حقوقش بالاتره.ولی مربی نوباوه ی شیفت عصر چی؟

میدونین چرا؟چون تعداد بچه های اون بیشتر از منه!!!انگار من میگم ک بچه هاتونو صبح نیارید!!!

بعد جالب اینجاس ک ساعت کار من بیشتر از بقیس!!!!!

و سختگیری های مدیر خیلی خیلی بیشتر از بقیس 

ینی رسما داره برده داری میکنه.خودم اینو میفهمم.

راستش نمیدونم برای چی موندم اینجا

شاید از بیکاریه

شاید برای شهریه ی دانشگاهه کوفتیه ک رو عصابمه

لعنتی تموم نمیشه.این ترمم ک کلا جاموندم از امتحانا.تاریخ امتحاناتو اشتباه دیدم و دیر رفتم.

کلا همه چیز رو عصابمه.

این روزام اصلا حوصله ندارم.

همچنان رژیم هستم و یه تغییراتی در قسمت پا و کمی شکم و صورت حاصل شده.

۸ بهمن جشن تولد و دندون فشون دخترعموی عماده ازون جشنا ک همه هستن.

امیدوارم تا اونموقع هم لاغرتر بشم.چیزیم برای پوشیدن ندارم.ینی خیلی وقته لباسی نخریدم برای مهمونی.

یازدهم اسفندماهم جشن عقد دوستمه 

عصابه جشنوفلان ندارم واقعا.

مخصوصا نزدیک عید😑

هواهم ک تا مغزواستخون سرده ولی دریغ از یه قطره برف😑

چندشب هم هس ک خوابای بد میبینم رسما کابوس خدابخیر کنه

منو عمادم از جمعه تادوشنبه باهم تو قیافه بودیم ک از دیروز خوب شدیم.حرف زدیمو اخرشم عمادگف حق با تویه.

دیگهههههه همین