33
خاله سپيده،خاله ي مادر ديروز اومد خونمون.تا شنبه ميمونه پيشمون.همسن مادرمه.سيوهفت سال.مجرده.پدرمادرشن فوت کردن.توخونه ي پدريش زندگي ميکنه.باهاش مَچَم.مادرم طبق معمول بجاي اينکه زندگي جديد شروع کنه مثل قبل هي گريه ميکنه،هي حرفه بيخود ميزنه.تو اوج خوشحالي خيلي قشنگ ميرينه ب حاله ادم.اصلا درک نداره.مراعات نميکنه.اون ناراحته همه بايد ناراحت باشن.عماد چندروزيه ک مياد دنبالم.اين چندروز همش باهم بوديم.ديروزم رفتيم انزلي،وقتي باهاشم ازتمام غموغصه ها دورم.بغلم ميکنه ميگه من هميشه پيشتم.لپموميکشه ميبوسه ميگه خوشگل خانومه خودمي.پسرعمويه عماد،يني شايان بعده بيستويک سال دوسدخترگرفته دختره سبزست،قيافه ي قشنگي نداره،زنعموي عماد دختره رو ديده،يني عروسشو،ازش خوشش نيومده،ب مامانه عمادگفته عروسه توخوشگلتره،سفيده خوش هيکله،قيافش شيرينه اما عروس من سياهه بااينکه دماغشوعمل کرده خوب نيس قيافش.انتظارنداشتم اين انتخاب پسرم باشه.مامانه عمادم هي ميره مياد تعريفموميکنه هي پٌزميده.عمادايناروبهم گف هم خنديدم هم خرررذووووق شدم.خخخخخ .حس خوبيه خدانصيبتون کنه ههههههه.امروزم باباي عماد برام اخته خريده بود باپسته خام.ب عمادگف براي سوگندببر.خخخخ يه عالمه اخته ي خاموپسته.حال کردم.جاتون خالي.هيچي ديگه همين بود خبرام.برم شام بخورم.تابعد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 20:33 توسط s
|