333
خیلی ساله ک مامانم همش درده کمر و گردنو لگن و استخونو خلاصه هرچیزی ک فکرکنید داره.همش میگف درد دارم همه جام درد میکنه.
تااینکه این اواخر دیگه نتونس طاقت بیاره هرجور شده پول جور کردیمو رفتیم فوق تخصص استخوان.
اول معاینه کردو یه حدس هایی زد ولی گف باید برید پیش دکتره رگ و سیاتیک تا ببینیم چیه.رفتیم گف رگه سیاتیک له شده.رگه مچ دسته راست چسبندگی داره .
مدارکو بردیم پیش دکتر اولیه گف باید برید ام ار ای کمر بدید ببینیم رگ نخاع هم له شده یا نه اگه ک له شده باید عمل بشه.
انقدر گریه کردم توی راه ک لباسام خیس بودن.
براش سریع نوبت ام ار ای گرفتیم گفتن نزدیک ترین زمان اگه بخوایم بهتون نوبت بدیم امشب ساعت ۳شبه ینی دیشب .وگرنه میمونه واسه ۲۶ بهمن.
دیگه گفتیم بدین همون امشبو
شب مادربزرگمو مادرم اومدن خونه ی ما.
من تا ۱ بیدار بودم بعد خوابیدم ۲ بیدارشدم.
سه نفری رفتیم .وقتی اونهمه جمعیتو دیدم تعجب کردم!نصف شب اخه اینهمه ادم؟!
خلاصه ک تا نوبتنون شدو کارمون تموم شد وعکسو گرفتیم بدون گزارش و رسیدیم خونه ۶ صبح بود.
اومدم عمادو بیدار کردم بردمش مغازه
دوباره برگشتم ساعت ۷ خوابیدم تا ۹
البته خواب ک چ عرض کنم تواین دوساعت ۵ بار بیدارشدم.کلا خواب کوفتم شد.سریع اخر اونی ک گوشیه مامانمو وسط خیابون پیداکرده بود زنگید گف بیا همین الان بگیر گوشیو من دارم میرم سرکار.درعرض ۷ دقیقه من محل قرار بودم😐نگم ک چجوری لباس پوشیدمو چقدرررر گاز دادم تا رسیدم.البته نزدیکه خونمون بود تقریبا.
بعدشم دوباره اومدم خونه یکم مرتب کردم خونرو زنگیدم ب مطب دکتره مامانم.نوبت گرفتم ک ام ار ای رو نشون بدم.گف نیم ساعت دیگه اینجا باش وگرنه دکتر میره تند تند اول رفتم خونه مادرشوهرم دفترچه بیمه رو گرفتم بعد راه افادم دوباره سمت مطب. نگم ک چجوری من رانندگی میکردم تا برسم مطب.مطب هم خیلی دوره اون سر شهره. اونم ظهر ک یه عالم ترافیکه
خلاصه رفتمو نوبته اخر بودم دکتر دید عکسو گف نخاعشم تقریبا له شده ولی تغییرشکل نداده جای شکر داره ک عمل نیس ولی باید ۱۰ جلسه فیزیوتراپی بشه بعدش نتیجه ی فیزیو و بیمار رو باهم بیاری برام.این عکس ام ار ای رو هم ببر دوباره همون ازمایشگاه بگو ک بهت گزارش بدن .دوهفته دیگه همرو باهم برام بیار.
دوباره پاشدم رفتم ام ار ای رو دادم گفتم گزارش بدن ک گفتن ۲ هفته دیگه امادس
.ساعت ۲نیم بود خیلی گشنم بود زنگیدم مادرشوهرم گفتم خیلی گشنم چیزی هس بیام؟گف بیا.رفتم ناهار خوردم ساعت ۴ دوباره رفتم مغازه دنبال عماد رفتیم خونه .دوش گرفتم یکم نشستیم عمادخوابید و من همچنان بیدارم..خوابم نمیبره....
نگم ک مبین چقدر ناراحتم کردو چیا گف ک بغضم گرفته بود
این هفته کلا بدو بدو داشتم .خستم دلم یه چیزه باحال میخواد یه حاله خوب .