دو سه هفته پیش بود ک مادرم گف بیا عزیز رو ببر دکتره استخون 

عزیزاستخوناش درد میکنه ،بااینکه داییم مجرده یه خاله هم دارم  ولی من اومدم وقتمو گذاشتم بردمش دکتر 

دکتر ام ار ای داد ازمایش داد گف وضعیتش وخیمه باید سریع درمان بشه.منم ب بابابزرگمینا انتقال دادم.ازونجایی ک بابابزرگم کلا ب دکتر اعتقاد نداره هی میگف نه ولکن الکی میگن من گفتم ن باید بره وضعیتش خوب نیس

ام ار ای موند برای یکشنبه شب ساعت۱۲ 

مامانم خونه ی مادربزرگم بود نگرانه مادرم شدم گفتم براش دستکش و ماسک ببرم  برای عزیزمم بردم گفتم امشب میخوان برن ام ار ای هیچی ندارن.

رفتم خونه ی مادربزرگم دیدم بابابزرگم حالش بده خوابیده ،داییمم نیس بیرونه.مادربزرگمو مادرم نشسته بودن ک با کی برن دکتر.گفتم بیاین من شما رو میبرم.

مامانم خوابش میومد گفتم بخواب منو عزیز میریم 

اقا ما رفتیم زودی نوبتش شد 

وقتی کار تموم شد یهو دیدم منو صدامیزنن رفتم دیدم مادربزرگم نمیتونه بلندشه از جاش.پاهاش بی حس بود 

با کلی زورو زحمت بلندش کردم بردمش تو ماشین.وقتی رسیدیم خونه داییمو بابابزرگمو مامانمو صدازدم اومدن تا وضعیتشو دیدن یهو داد فریاد راه انداختن و مادربزرگم بیشتر ترسید 

گلاب بروتون بیرون روی گرفت یهو استفراغ .....خلاصه حالش وخیم تر شد 

نمیتونس رو پاهاش بمونه ۴نفری دستشو میگرفتیم راه میبردیم 

باکلی زورو زحمت یذره حالش جا اومد ولی نمیتونس راه بره خوابوندیمش 

ولی تا صبح خودمون بیداربودیم ،

هی میگفتم ببریمش بیمارستان بابابزرگمو داییم میگفتن ن بخوابه خوب میشه 

میگفتم بابا این بدترمیشه ولی گوش نمیدادن.تواین گرودارهم هی میگفتم اینا نگن تقصیره منه ک بردمش ام ار ای 

نندازن تقصیره من 

داییمو بابابزرگم هی میگفتن چرا رفت دکتر چرا رف ام ار ای 

یجوری ک انگار مثلا شما بردینش دکتر

تافردا ظهرش خونه نگه داشتیم دیدم داره هی خمیازه میکشه گفتم این اکسیژن مغزش داره کم میشه بابا داره میمیره چرا نمیفهمین این داره میره کما ترسیدن ،با زورو زحمت اوردیمش توماشین ،امبولانس هم نمیومد بخاطر کروناهمه اماده باشه چیزای وخیمن.

بردیم بیمارستان بستری شد ازدیروز بیمارستانه 

گفتن چون فشارخونه بالا داره،وقتی رفت توی ام ار ای فشارش رفت بالا سکته مغزی کرد اگه زودترمیاوردینش دیگه نیاز ب بستری نبود و چ بسا میتونس راه بره،نخاعش ب مو بنده و احتماله اینو داره ک پاره شده باشه

بابابزرگم میزد توسرش گریه میکرد داییم گریه میکرد ما همه گریه 

الان بهتر شده خداروشکر ،میشناسه مارو حرف میزنه مث همیشه ،میشینه میتونه خودش غذا بخوره، پاهاش حرکت داره ینی بالاپایین میره ولی نمیتونه روپاش وایسه یا راه بره امیدواریم بهتربشه و بتونه راه بره،

عصاب هممون خورده تواین بازاره کرونا هی بیمارستان رفت امد میکنیم 

ب همه ماسک و دستکش دادم مدام ضدعفونی میکنم چیزایی ک استفاده میکنم  و دستهامو با الکل ۷۸ درصد

ایشالله ازین مرحله هم عبور کنیم 

مامانم یجا دیگه کار پیدا کرده نزدیک خونمون 

خیلی خوشحالم انشالله بتونه دوام بیاره

خدایا الان ک دارم پست رو مینویسم داره اذان مغرب پخش میشه ،ب بزرگیت قسم حال مامانبزرگمو خوب کن چراغ خانوادمونه.میدونی چقدر ارومه چقدر عذاب کشیدچقدر بدبختی کشید کمکش کن

۶۳سالشه

 

 

#۱۹:۳۴

 توفکراینم ک بتونم قبل از عید یچیزه کوچیک هم ک شده بخرم بدم به یه بچه ای نیازمنده و خوشحالش کنم

کاربشه