از یکشنبه ک مادربزرگم اونطوری شد بهم استرس وارد شد 

قفسه سینم سنگین شده و نفس کشیدن تاحدودی برام سخته

دیروز رفتم دکتره قلب ،نوارقلب گرف تبمم چک کرد گف از استرسه اینجوری شدی 

گفتم نکنه کروناگرفته باشم رفتم بیمارستانه مخصوصه کرونا.تبموچک کرد صحبت کردباهام گف بخاطر استرسه چیزی نیس علائمی نداری

حالا از دیشب تاالان احساسه تب دارم

انگاری تب دارم

توهمه ،انقد ک به این لعنتی فکرکردم اینطوری شدم

ولی بازمیترسم

عمادم حس میکرد تب داره ،قرص خوردیم 

وای خدایا من همون زندگیه چرتوپرته قبلیمو میخوام.لطفا خواهش میکنم این ماجرارو تموم کن،ب همون زندگی سگی راضی ایم.

میخوام امروز برم دوتا کتاب بخرم بخونم بلکه مغزه بیصاحابم درگیرشون شه