از شبه شنبه تا بعدظهره دیروز مادربزرگم خونمون بود

نگهداری از یه فرده مریض و  سالخورده(۶۵ سال) خیلی سخته.

صبحها زود بیدارمیشدم صبحونه میدادمش ناهارساعت۱۲ظهراماده میکردم شامم۸شب اماده بود این وسط مسطام میوه و خوردنی 

میشه گف سخت گذشت و راحت نبودم.

از امروز صبح هم باید ازمادرشوهرم نگهداری کنم عمل هیموروئید داره 

صبح بردمش بستری شد و بعدشم اومدم خونشون کارارو کردم دوباره ۲ باید برم بیمارستان.بعدظهر عمل داره.شب نمیدونم کی میمونه پیشش.

همشم دستکش و ماسک و الکل تو دستمه.

اینکه تا کی باید بمونمو مراقبت کنمو نمیدونم اما میدونم ک خیلی بهم قراره سخت بگذره.

از شنبه هم رژیم لیمومی رو خریدمو شروع کردم.شبا پیادروی میکنیم منوعماد

منتظرم ببینم ۲۱ روز بعد چند کیلو کاهش وزن دارم.

یکم پول جمع کردم قرار بود یه گوشواره بخرم اما الان نظرم تغییر کرده ولی باز دودلم نمیدونم چیکارکنم بعده این ماجراها یه فکری بحالش میکنم.

خوابم میاد

راستشو بخواین فرصت نداشتم ک بخونمتون در اولین فرصت میام میخونم