38
نمیخوادببینه نمیخوادبشنوه ک اون دیگه مارونمیخواد.میخوادبزور بیارتش خونه.اون حتی دیگه نمیگه سوگند ،اسممونمیبره ب مامانم میگه دختــــــرت
هه دخترش نیستم اخه!اون روزی ک رفته بودم جشن انیتا دخترخالمم باهام اومد.دخترعمم ارایشگره .انیتاگف دخترعمتوبیار ک اون منوارایش کنه و شینیون کنه.ساعت دوازدهونیم منو دخترخالم ودخترعمم رفتیم خونه ی انیتا.راه دوربودشوهرعمم ماروبرد.بعدظهرکه مهمونااومدن فهمیدیم ک شوهره انیتا فامیله دشمنمون ینی شوهرخالم و مادرشه.ینی باباومادربزرگه دخترخالم .ساره یپی دخترخالمو ک دیدن شناختن و فورا ب باباش گفتن.باباشم ب بابای من زنگیدگف ک دخترت با ارایشه کامل وبایه پسره اومده بودجشن.بابامم دیروز ب مادرم اس دادو کلی حرف زد.من؟عماد؟هه.پدره بی همه چیزمم باور کرد.
اوضاعه کارمم افتضاحه حقوقه اینماهم ب صدتومنم نمیرسه.دنباله کارم.عصابم خورده خیلی خورد.ابان ماه قراره برای عمادتوزندان کارجورشه.فقط دعامیکنم ک جورشه برم سرزندگیم