دیشب همسایمون زنگید،گفت که بابامو تو انزلی بایه زن دیده.ک دست تو دسته هم باخنده و شوخی نشسته بودنو گل میگفتنوگل میشنیدن.زنعموی منم دید.خیلی جالبه ک مادرم همون ادمه.همون کسیکه میخواد بازم شوهرش برگرده.همون ادمه بدبخته همیشگی.همون کسیکه سرشوکرده زیره برف.وقتی بهش نگاه میکنم یه ادمه بدبختومیبینم ک داره هرلحظه غرق میشه اماتلاشی برای زنده موندن نمیکنه.ازبینه ادمایی ک سعی ب نجاتش دارن دستشو فقط بسوی یکنفر دراز کرده اون یکنفرهم مونده وغرق شدنشوتماشا میکنه،ن تنها دستشو برای نجات درازنمیکنه بلکه ب غرق شدنش کمک میکنه.

نمیخوادببینه نمیخوادبشنوه ک اون دیگه مارونمیخواد.میخوادبزور بیارتش خونه.اون حتی دیگه نمیگه سوگند ،اسممونمیبره ب مامانم میگه دختــــــرت 

هه دخترش نیستم اخه!اون روزی ک رفته بودم جشن انیتا دخترخالمم باهام اومد.دخترعمم ارایشگره .انیتاگف دخترعمتوبیار ک اون منوارایش کنه و شینیون کنه.ساعت دوازدهونیم منو دخترخالم ودخترعمم رفتیم خونه ی انیتا.راه دوربودشوهرعمم ماروبرد.بعدظهرکه مهمونااومدن فهمیدیم ک شوهره انیتا فامیله دشمنمون ینی شوهرخالم و مادرشه.ینی باباومادربزرگه دخترخالم .ساره یپی دخترخالمو ک دیدن شناختن و فورا ب باباش گفتن.باباشم ب بابای من زنگیدگف ک دخترت با ارایشه کامل وبایه پسره اومده بودجشن.بابامم دیروز ب مادرم اس دادو کلی حرف زد.من؟عماد؟هه.پدره بی همه چیزمم باور کرد.

اوضاعه کارمم افتضاحه حقوقه اینماهم ب صدتومنم نمیرسه.دنباله کارم.عصابم خورده خیلی خورد.ابان ماه قراره برای عمادتوزندان کارجورشه.فقط دعامیکنم ک جورشه برم سرزندگیم