دیروز صبح رفتم و کار توی موسسه ی حقوقی گرفتم و قراره بهم زنگ بزنن تا برم به شدت خوشحال بودم

شبش عمه ی عماد همه چیزو خراب کرد 

بخاطر یه موضوعی درمورد من پشت تلفن ب عمادهرچی دلش خواس گفت و عماد نهایت جوابه سه جملشو داد 

دل چرکینم از عماد

به شدت از زندگیم سیر و سرد شدم

ینی انتظاره این حرکت از عماد رو نداشتم

چطور نتونست جلوی عمش بمونه و نزاره به زنش توهین کنه....

امروز عماد عذرخواهی کرد ازم اما فایده ای نداره

نمیتونم فراموش کنم 

کاملا شبیه ادمای غریبه برخورد میکنم انگار ک نمیشناسمش....

نمیتونم اوکی باشم واقعا نمیتونم 

نمیتونم فراموش کنم ک جمعه درمقابل پدرش هم نتونست بمونه و من کلی حرصوجوش خوردم

همه ی کاراش روهم تلنبار شده تودلم کینه شده 

نه اینکه بهش نگفته باشما چرا همرو گفتم هربارم عذرخواهی کرد اما فایده نداره دلم چرکی شده

ینی جوری کینه گرفتم ک به جدایی هم حتی فکر کردم به اینکه جداشم هم برام مهم نخواهد بود

خسته شدم ازهمه 

دلم مجردیامو میخواد ک با مامانم زندگی میکردم...