387
دیروز صبح رفتم و کار توی موسسه ی حقوقی گرفتم و قراره بهم زنگ بزنن تا برم به شدت خوشحال بودم
شبش عمه ی عماد همه چیزو خراب کرد
بخاطر یه موضوعی درمورد من پشت تلفن ب عمادهرچی دلش خواس گفت و عماد نهایت جوابه سه جملشو داد
دل چرکینم از عماد
به شدت از زندگیم سیر و سرد شدم
ینی انتظاره این حرکت از عماد رو نداشتم
چطور نتونست جلوی عمش بمونه و نزاره به زنش توهین کنه....
امروز عماد عذرخواهی کرد ازم اما فایده ای نداره
نمیتونم فراموش کنم
کاملا شبیه ادمای غریبه برخورد میکنم انگار ک نمیشناسمش....
نمیتونم اوکی باشم واقعا نمیتونم
نمیتونم فراموش کنم ک جمعه درمقابل پدرش هم نتونست بمونه و من کلی حرصوجوش خوردم
همه ی کاراش روهم تلنبار شده تودلم کینه شده
نه اینکه بهش نگفته باشما چرا همرو گفتم هربارم عذرخواهی کرد اما فایده نداره دلم چرکی شده
ینی جوری کینه گرفتم ک به جدایی هم حتی فکر کردم به اینکه جداشم هم برام مهم نخواهد بود
خسته شدم ازهمه
دلم مجردیامو میخواد ک با مامانم زندگی میکردم...