سلام.

خوبین؟

میام تک تکتون رو میخونم.اما نمیدونم چرا حسوحاله نوشتن چندماهی هست ک درمن ازبین رفته 

نمیدونم دلیلش چیه

شاید مشغله های فراوان 

شاید بی حوصلگی و بی عصابی ای ک از کرونا بهمون رسیده 

نمیدونم هرچی ک هست این حالمو دوس ندارم.

 هجدهمین روزیه ک من رژیم دارم و ۲ کیلو کم کردم 

 تغییرم مشهود نیس اما من حسش میکنم.

هروز تو خونه ورزش میکنم .

داییم چند روزیه ک با بابابزرگم قهر کرده و اومده خونه ی مادرم میمونه

مادرمم ک صب تا شب سرکارع و من مجبورم ناهارو شام درست کنم برای داییم یا میبرم براش یا میاد میبره 

نگرانی بخاطر مادرم داره مینو میکشه 

یسری چیزا هست ک من اصلا هیچوقت راجبش تو وبلاگ ننوشتم 

ینی جوری نیس ک بتونم به مخاطب بفهمونم قضیه رو 

فقط شما دعا کنید ک من از این نگرانیها خلاصشم دیگه بریدم

مشغله هام زیاده 

درطول هفته چند روزشو از صبح تا شب فشرده کار دارم

مثلا پریشب مامانم خونمون بود

دیروز صبح ساعت ۶نیم با عماد بیدار شدم رفتم مغازه رسوندمش دوباره اومدم خونه

تا ۸ نیم بیدارموندم مامانم بیدارشد لباس پوشیدیم 

بردمش سرکار 

برگشتنی رفتم یه اداره کار داشتم کارو انجام دادم نصف راه ماشین مشکل پیدا کرد رفتم تعمیرگاه تا ۲اونجا موندم 

وسط راه دوستمو سوار کردم اومدیم خونه تندتند ی۰ی سرهم کردم ناهارخوردیم اپیلاسیونش کردم

دوباره ساعت ۴اون رفت من با اون یکی دوستم بدو بدو رفتیم جایی کار داشتیم 

ساعت ۷بود ک رسیدیم خونه با کلی ترسولرز ک نگیرن ماشینو .

اومدم خونه شام درست کردم تا ۸نیم 

عمادوبیدارکردم شام خورد 

خونرو تمیزکردم

جارو زدم 

ظرف شستم 

حموم کردم 

دیگه عماد ساعت ۱۰نیم اومد خونه 

ینی من عین جنازه ها بودم

دیشبم مامانم خونمون بود صبح همون پروسه 

عمادوبردم مامانمو بردم 

رفتم بانک 

اومدم خونه ناهار پختم 

دوباره بعدظهر باید برم کار دارم....

این بدو بدوها وقتمو میگیره.

دلم برای مادربزرگم تنگ شده خیلی....

هربار ک میرم سر مزارش بغض گلومک فشار میده.

از وقتی رفته من همش نگرانه دیدنه اون روزم برای مادرم

واقعا قلبم دردمیگیره و اشکام میریزه 

خدایا منو زودترازمادرم ببر طاقت ندارم واقعا 

از کل دنیا یه مادرمونده برام..

خدا همه ی مادرارو حفظ کنه.

میدونم درهم نوشتم 

ولی اینا حرفهای این ادمه اشفته ذهنه 

شما ببخشید