دو شب پیش بود ک منو مامانم رفتیم خونه ی همسایمون تولد.همسایمون دوسته صمیمیه مامانمه.چهارتا ازهمسایه هامونم بودن.سرجمع هفت نفربودیم.

مامانم این روزا خیلی خوشحاله.اخه بابام داره برمیگرده.برخلافه تصوراتم میخواد برگرده خونه....ب مامانم توجه میکنه.خلاصه اونشب رفتیم تولد.مامانموارایش کردم خودمم ارایش کردم.رفتیم خوب بود.دوساعت بودیمو اومدیم.کلی هم عکس گرفتیم.فعلا اوضاع خوبه.امروز صبح عماد اومد دنبالم منو رسوند شرکت.سره صبح دیدنه یار چ حالی میده خخخخ.فردام ک عیده.وسایل خریدیم.خونه رو گردگیری کردیم.کلی هم اهنگای شاد دانلود کردم.

اخه فردا قراره ازساعت هفت دوستای مامانم ک همشون همسایه هامونن بیانوجشن بگیریم.چندتا از فامیلامونم هستن.جشنه خودمونیه.بزرگ نیس.مامانم سیده عیدیهاشوهم خریدیم.قلبه چوبیه ک روش سکه چسبوندیم خوشگله.بعده اینهمه ماجرا فک کنم خوبه روحیمون خوب میشه.

کسیکه دوس نداره ک وبموبخونه نخونه.من برای این نمینویسم ک اهوناله کنم.یا اینکه کسی دلش برام بسوزه.اونیم ک پست قبل برام کامنت گذاشتی دوس داشتی بازم کامنت بذار چون میدونم شدیدا درگیره منو پستامو زندگیمی هههههه