امروز رفتم خونه ی بابابزرگم 

با خالمینا کلی حرف زدیمو خندیدیم 

بعدظهرباعماد رفتیم بازار وسایل جشن رو گرفتیم 

خوب بود همه چیز تااینکه دوباره پدرشوهرم حرفه دوسته اشغالمو کشید وسط دوباره 

خاستگاری ک برای دوستم پارسال پیداشده بود اط رف پدرشوهرم دوباره پیگیرش شده بودن و پدرشوهرمم بااینکه میدونس من بادوستم قهرم ولی پادرمیونی کرد و ب دوستم زنگ زد و قرار ملاقاته اوناروگذاشت بااینکه گفته بودم شمارشو میدم ب شرطی ک تو بهش زنگ نزنی.... شب به دوستم بعده یکسال پیام دادم گفتم ک بزور شماره رو گرفتن هرمشکلی پیش اومد بمن مربوط نخواهد بود خودت میدونی.سین زد ولی جواب نداد .بماند ک قبل از این چیاشده بود .

از اونطرف از اون یکی دوستمم یجور دیگه باحرفش ناراحتم کرد

یکی دیگه از دوستامم فقط من رفیق بدبختیاش بودم وقتی خوشیامو دیدگذاشتو رفت 

متنفرم ازهمه