بغض دارم انقد که دارم خفه میشم 

خونه تنهام ولی نمیخوام گریه کنم نمیخوام اشکام بریزه مقاومت میکنم.

انگار السا ناراحتیمو فهمیده همش تکون میخوره ک بگه من هستم ناراحت نباش

خدایا چرا نباید یه خانواده ی خوب داشته باشم؟چرا نباید تکیه گاه داشته باشم؟چرا نباید یکروز خوشحال باشم از ته دلم؟

من از همه بریدم حتی عماد

من ازهمه متنفرم حتی عماد

چرا هیچکس پیش خودش نمیگه حاملس نباید حرص بخوره؟نباید ناراحت باشه

چرا برای کسی مهم نیستم؟

میگن حرص نخور بفکر بچه باش وقتی کسی بفکرمن نیس من چطور اروم باشم؟چطور حرص نخورم؟

خستم خیلی خسته 

ازهمه بیزارم

دلم میخواد السا بیاد دستاشو بگیرم برم تو یه جایی فقط منو اون باشیم زندگی کنیم هیچکس نباشه باهامون 

هیچ غمی از هیچکس نباشه 

هیچکس نتونه منو ناراحت کنه و نه من میزارم کسی بچمو ناراحت کنه.

+بغض لعنتی سمج تر از این حرفاست نمیزاره نفس بکشم 

نتونستم جلوشو بگیرم بالاخره سرازیر شد 

السا مامان ببخش منو ببخش ک نتونستم وقتی تو وجودمی اروم باشم ببخش ک الان ناراحتم توام ناراحتی مامانی نمیتونم واقعا نمیتونم جلومو بگیرم 

اطرافیانم نمیزارن مامانی 

هیچکس دوسم نداره از کل خانوادم برام یه مادر موند ک اونم هیچوقت برام مادری نکرد درکم نکرد 

قول میدم وقتی اومدی بهترین مادر بشم برات هیچوقت تنهات نزارم 

همیشه درکت کنم پشتت باشم تا غصه نخوری مامانی....