تواین چند روز اتفاقای زیادی افتاد....

مثلا چهارشنبه شب عمادگیر داد که تو بایدازصبح تاظهر بیای پیشم مغازه.هرچقد گفتم نه نمیام نمیشه قبول نکرد،قهرکرد،گف تویروز ک میتونی پیشم باشی نمیای،مجبورشدم ک قبول کنم.واقعا حال نداشتم چون میدونستم فرداصبح بارونه.بالاخره صبح شدو من با بی حوصلگی رفتم سرخیابونوعماد اومددنبالم.تا نه و نیم رفتیم مرغ خریدیم برای مغازه و بعدشم رفتیم اول سمت خونه ی عماد تا فلاکس/فلاسک چایی رو بیاریم مغازه تا صبونه بخوریم البته من خورده بودم.که تا رسیدیم سرکوچه عمادینا دیدیم همسایه هاهمه بیرونن چون گازشون قطع بود.همه مارو دیدن.همه از مادرشوهرمیپرسیدن میگفتن عروس اوردی ما روخبرنکردی.بنده ی خدا مادرشوهرهمش مجبوربودتوضیح بده.جمعه مادرشوهربم زنگیدگف دیروزهمه ازم میپرسیدن،من میترسم به بابات بگن بعدکه دیدمن ترسیدم پی ام داد که نترسو من هستمو نمیگنو من ردشون میکنمو فلان .

باعمادم ک حرفیدم گف اولا ک کسی باباتونمیشناسه ک بگه،بعدشم کسی باهات پدرکشتگی نداره،بعدشم ک کی مدرک داره ؟هیچی دیگه حالم یکم بهترشد بماند که تا دیروز سرش غرمیزدم ک توباعث شدی.درکماله تعجـــــــــــب دیشب بابام ب مامانم پی ام داد ک برای سوگند حوله،تشک،پتوخریدم برای جهیزیه بعدکه اومدی پیشم بهت میدم ببری!داشتیم ازتعجب میمردیم!!!خوشحال شدم.

کاره عمادم ک چندروز پیش خانومه زنگید به بابای عماد گف ک ب پسرت بگو شوهرم کارشو جور کرده ابان نیرومیگیرن پسرت کارش جوره.کلی خوشحال شدیم.حالا ابان بیاد ببینیم میشه یا نه.خیلی استرس داریم.امیدوارم از ته دلم میخوام ک کارش جورشه بریم سرزندگیمون.یه نفسه راحت بکشم.

فردا قراره یکی برام کارجورکنه اینم دعامیکنم ک بشه.اگه بشه واقعا یکم راحت میکشم.مامانمم ک طبق معمول همش گریه میکنه یا غرمیزنه....

چهارشنبه کلاسام شروع میشه.عمادبرام کتونی و شلوار خرید.خوشگلن.

همین دیگه ....