49
ب شدت سرم دردمیکنه و تب دارم...نیم ساعت پیش صورتم مثل کوره داغ بود،سرم ب سنگینیه یه خونه....صبح منوعمادرفتیم یه شرکت بازاریابی تلفنی
فرم پرکردم اما امیدی ب قبولی ندارم...اون مرده هم ک قراربودبزنگه نزد....
دیگه ازبس حرص خوردم جون نمونده برام...از صبح تا شب تو تلگرامه کوفتیم...الکی فقط انلاینم....همش توسایتواگهی و کوفتوزهره ماردنباله کارم...
اخه میشه تواین شهره خراب شده کاربرای یه دانشجوی بدبخت نباشه؟احمقانست،ظالمانست،ناعادلانست...
پس من چیکاربایدبکنم؟؟؟من پول شهریموچیکارکنم...کاش این ترم مرخصی میگرفتم...ب امام حسین کم اوردم...فقط گریه میکنم....کاری ازدستم برنمیاد...
مادرم بجای اینکه ب فکره دخترش باشه ک داره ازبین میره،ب فکره خودشه
روزشماری میکنه ک شوهرش کی میاد....متاسفم برای خودم ک همچین خانواده ای دارم...امروز ک عمادو دیدم،وقتی بغلم کرد اروم شدم،مسکنم فقط اونه،بااینکه خودم میدونم ازبس حرص خوردم زشت شدم اما اون همش میگه هروقت میبینمت خوشگلترمیشی بمیرم براش ک پشتمه همش،ب محض اینکه میگم میرم فلان جابرای کار میگه تنهانمیریا خودم میبرمت...صبح داشتم موهامو شونه میزدم جلو اینه دیدم یه تاره موهام کامل سفیدشده...انقد ناراحت شدم...
خدایا میشه یذره بم نگا کنی؟کم اوردم متوجه میشی؟میخوام برم سر زندگیه خودم میفهمی؟؟؟؟میشه کمکم کنی؟؟؟؟بسه دیگه بسه ،بســــــــــه بســــــــــــــه ،چی میخوای ازمنو زندگیه نکبتیم؟؟؟