واکسن ۶ماهگی
شونزدهم صبح رفتیم برای واکسن شش ماهگی
ب قدری این سه روز اذیت شدی ک دیگه اشک منم در اوردی
از بس گریه کردی و نخوابیدی و دردکشیدی وتب کردی یکسره بیدار بودمو تبت رو چک میکردم پاشویه میکردم استامینوفن میدادم مراقبت بودم از دردپاتو تکون نمیدادی و من دلم کباب میشد واست
بازم منو تو تنها این چالش رو گذروندیم بازم هیچکدوم از مادربزرگات نبودن هیچ کمکی نداشتیم ولی گذروندیم
دخترم یکی یدونم اگه همه ی دنیا تنهات گذاشتن بدون ک من هستم حتی اگه مُردم مطمئن باش روحم کنارته مراقبته .
این روزا لباسای تابستونیتو تنت میکنمو کلی دلبری میکنی
بهت کلی غذاهای مقوی میدم تا بخوری و بزرگ بشی
دلبریهات زیاد شدن وما میمیریم برات
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 20:9 توسط s
|