شونزدهم صبح رفتیم برای واکسن شش ماهگی 

ب قدری این سه روز اذیت شدی ک دیگه اشک منم در اوردی 

از بس گریه کردی و نخوابیدی و دردکشیدی وتب کردی یکسره بیدار بودمو تبت رو چک میکردم پاشویه میکردم استامینوفن میدادم مراقبت بودم از دردپاتو تکون نمیدادی و من دلم کباب میشد واست

بازم منو تو تنها این چالش رو گذروندیم بازم هیچکدوم از مادربزرگات نبودن هیچ کمکی نداشتیم ولی گذروندیم 

دخترم یکی یدونم اگه همه ی دنیا تنهات گذاشتن بدون ک من هستم حتی اگه مُردم مطمئن باش روحم کنارته مراقبته .

این روزا لباسای تابستونیتو تنت میکنمو کلی دلبری میکنی 

بهت کلی غذاهای مقوی میدم تا بخوری و بزرگ بشی 

دلبریهات زیاد شدن وما میمیریم برات