تولد
دیروز تولد جانان بود و ازساعت۱۰صبح پاشدیم رفتیم طبیعت
از اینکه میخواستم برم ازچند روز قبلش ماتم داشتم واسه تایمی ک دارن میگیرن
دراصل بیشتر دورهمی تو طبیعت بود تا تولد
رفتیم فوشه کنار آبه کناره رودخونه جای قشنگی بود اما راهش بد بود و یه مسیر کوتاهی باید پیاده از یه مسیر خطرناک میرفتیم و من برای تو بسیااااااار نگران بودم ک بغل بابات بودی
خیلی اذیت شدی همش گریه کردی و بداخلاق بودی
چون هوا گرم بود وسروصدا بودو تو نمیتونسی بخوابی
خداروشکر چادر اورده بودن و منو تو همش توچادر بودیم
میزاشتمت روپام وتکون میدادم بلکه نیم ساعت بخوابی
خلاصه ک بعدظهر ما زودتر بلندشدیم اومدیم اونا هنوز نشسته بودن
ولی تارسیدیم تونه ساعت ۷نیم بود من تا نه و نیم کار کردم شستمو تمیزکردم بعدم باتورفتیم حموم
حمومت کردم لباستو پوشوندم غذاتو دادم
خوابیدی اما تاصبح صد بار بیدارشدی
ودرواقع من خوابه درستی نداشتم توهم همینطور
و اینگونه جمعه ی ما گذشت