دیشب ک از کاسپین اومدیم من تو اشپزخونه درحال کار بودم تو وسط پذیرایی دراز کشیده بودی باباتم پیشت بود 

یهو دیدم عماد گف سوگندسوگند السا خودشو کشید جلو میخواستی ریشه های فرشو بگیری 

دیگه تکرار نکردی

امروز از صبح گذاشتمت رو فرش و دیدم ک بله داری سعی میکنی ک سینه خیز بری تا برسی ب تشک تعویض پوشکت ک عاشقشی و موفق شدی

از صبح سینه خیز میری اروم اروم تا برسی ب چیزی ک دوس داری و من ذووووووق میکنم از این حرکتات

۶ ماهو بیست وهشت روزگی